بخش ۷ - رهایی امیر مختار از بند به خواهش عبدالله به عمر
بزرگان که بودند در آن دیاربه دین پیرو شیر پروردگار
نهانی پی عهد و پیمان اویبه کاشانه گشتند مهمان اوی
همی بود فرزانه در فکر کارکه نقش دگر چرخ، کرد آشکار
فرستاد پیکی زبیری نژادزبطحا به عبد الله بد نهاد
که پور قطیع است فرمانگذاربه جای تو در آن خجسته دیار
چو او آمد آنجا، تو زین سوی، تازکه ما را به رای تو آمد نیاز
چو عبدالله ابن مطیع پلیدبیامد شد ازکوفه ابن یزید
همی خواست مختار جوید نبردبرآرد زبنیاد بد خواه، گرد
بزرگان که بودند یاران اوینمودند با هم چنین گفتگوی
که مختار گوید ز دارای دینمرا هست فرمان در این جنگ کین
ندانیم باشد درست این سخنو یا جوید او پادشاهی به فن؟
همان به که ما خود به بطحا شویمبر پور حیدر محمد رویم
گراوگفت باید که جنگ آوریمنبایست دیگر درنگ آوریم
وگرنه چه باید که ما رایگانببازیم جان، کوشود کامران
چه این گفته آمد به پا خاستندهمی کار رفتن بیاراستند
سپردند ره سوی بطحا زمینبه درگاه فرزند ضرغام دین
به ایوان فرزانه فرزند شاهچو آسوده گشتند از رنج راه
یکی روز در نزد آن سرفراززکردار مختار راندند، راز
بفرمود همنام خیرالانام (ع)یلی تا دژ آهنگ شیرکنام
که ما را پس از سبط خیرالبشرامام است فرزند آن تاجور
همان به کزین، در به یثرب شویمدرین کار فرمان او بشنویم
بگفتند یاران: که فرمان تو راستهمه آنچه گفتی درست است و راست
پس آنگاه به یثرب زمین آمدندسوی سیدالساجدین آمدند
محمد چو گل در چمن بشکفیدچو دیدار پور برادر بدید
بدوگفت زان پس که دادش درودکه ای شهریار فراز و فرود
من و این بزرگان، غلام توایمبه هر کار دربند کام توایم
دل جمله دربند پیمان، تو راستهمه بنده گانیم و فرمان تو راست
دراین کار مختار، ای رهنمایبده رخصتی گرتو را هست رای
تو بهتر زما دانی این راز راکه آگاهی انجام و آغاز را
چو این کار خونخواهی باب توستنیاساید آنکس که زاحباب توست
بدوگفت فرمانده ی انس و جان:که ای شادمانم ز روی تو جان
تو از مرتضی زاده گان یادگارمرایی پس از باب فرخ تبار
بدان ای سرفراز عم سترگکه خونخواهی ماست کاری بزرگ
گر از دشمن ما غلامی سیاهبه خونخواهی ما شود رزمخواه
به یاران ما یاری اش واجب استکه حق را دراین کار، او طالب است
دراین کار- فرماندهی مرتو راستبه پایان رسان آنچه دانی؛ رواست
شنیدند چون این بزرگان و شاهز یثرب سپردند زی کوفه راه
زکامی که جستند شاد آمدنددمان سوی مختار راد آمدند