گنج

بخش ۶ - به درک رفتن یزید پلید و آمدن مختار ازمکه به کوفه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
ره آتش تیز بگرفت پیشسزا دید از زشت کردار خویش
بدید ازخدا کیفر کار زشتبه داس عقوبت درود آنچه کشت
از این مژده مختار شد شادمانزبطحا سوی کوفه آمد دمان
به دست اندرش، حکم دارای دینپناه جهان سیدالساجدین (ع)
که عمش به فرمان آن شهریاربه نامه درون کرده بود آن نگار
درآن خط به مختار اذن خروجبداده که برگاه بنما عروج
به خون در نشان، دشمن شاه رازتن، سر برانداز، بدخواه را
درآندم که مختار فرخ تبارزبطحا سوی کوفه شد رهسپار
به شام اندرون، بود مروان امیربه بطحا زبیری نژاد شریر
بدی والی از سوی پور زبیربه کوفه یکی مرد، خالی زخیر
به شهر اندر آمد چو مختار بازبه فرمانده از وی بگفتند راز
که پیوسته پیمان ز مردان کاربگیر از پی کوشش وکارزار
به آن گشت درکوفه فرمانروایکشد سخت کیفر زما و شما
فلک باز بد خواه مختار شدبه زندان والی گرفتار شد
یکی نامه بنوشت آن پاک کیشدگر باره از بهر داماد خویش
که من ای تو در هر غمی یاورمبه زندان کوفه به بند – اندرم
بپیچیده بر گردنم اژدهایمرا از دم اژدها کن رهای
هیون برد آن نامه را همچو بادبه یثرب به فرزند فاروق، داد
چو پور عمر خواند آن نامه رابدانست آن سخت هنگامه را
به فرمانده ی کوفه پیغام دادکه از من درود فزون بر تو باد
شنید ستم از کینه مختار راهمان نیک مرد بی آزار را
گرفتار بند گران کرده ایبسی بی گناهش بیازرده ای
به پیوند من، این ستم ها چرا؟بیندیش لختی از این ماجرا
سبکسر مباش و ز بند گرانرها ساز زودش، و گرنه بدان
زیثرب سپاهی فراهم کنمتو را خانه ی سور، ماتم کنم
فرستاده آن نامه را همچو بادبیاورد و با والی کوفه داد
بترسید و بگشود اندر زمانزبند گران، یال پیل دمان
ز زندان به کاشانه آمد چو مردبیفتاد در فکر ساز نبرد