گنج

بخش ۸ - برگشتن بزرگان کوفه از مدینه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
بدو باز گفتند فرمان شاهشکفته رخ آمد یل رزمخواه
یکی انجمن چون یکی بوستانبه کاخش بیاراست از دوستان
سلام شه دین بدیشان رساندهمه آنچه فرموده بد، باز راند
پذیرایی فرمان شدند آن سرانببستند پیمان کران تا کران
بگفتند شیر دژ آهنگ راکه ای آستین بر زده جنگ را
در این مرز بسیار نام آورندکه فرمانده ی کوفه را یاورند
همه تیغ بازند و خنجر گزارهمه شیر گیر و نبرده سوار
سپاه تو کم لشگر کین فزونتو خود گو نبرد آزماییم، چون؟
تو را باید اندر سپه چون خودیدلیری و مرد افکن اسپهبدی
براهیم مالک دلیری گوستکه شیرخدا را به جان پیرو است
سواری است اشتر نژاد و سترگکه درتازیان نیست چون او بزرگ
علی(ع) را یکی دست پرورده استبسی کارکین برسر آورده است
گر او را سوی خویشتن خوانیابه یاری از او دست بستانیا
امیری چو تو نامدار و هژیرز چونین سپهبد بود ناگریز
پسندید گفتارشان، میرراداز آن رای فرزانه گردید شاد
فرستاد از انجمن چند تنبه آوردن مرد شمشیر زن
برفتند و با پر دل سرفرازهمه گفتنی ها بگفتند باز
یل اشتری گوهر این چون شنفتبه پاسخ فرستاده گان را بگفت
که بندم کمر بهر این سخت کارچو باشم در این کار فرمانگزار
دل و زور و رای امیری مراستهمان نیرو شیر گیری مراست
به جایی که من باشم اندرجهانروا نیست فرماندهی برمهان
بگفتند: این جز گفته جز راست نیستتو را گر بگویند همتاست، نیست
تو داری دل و رای اسپهبدیتوانی ز ما دور کردن بدی
چنینی و از این هم افزونتریکه پرورده ی دست حق حیدری
ولی گشته مختار فرمانروابه فرمان پور شه نینوا
خود از چارمین شد به یثرب دراشنیدیم کو هست سر لشگرا
ز حیدر بود این حدیث شریفکه خونخواه ما هست مرد ثقیف
تو نیز آی و سالار لشگرش باشبه فرماندهی یار و همسرش باش
نپذرفت مرد افکن شیر گیرکه مختار باشد مر او را، امیر
بدو مهتران را فرستاد، بازچو مختار گردید آگه ز راز
شد از گفتگو بسته دم تا سه روزچهارم برآمد چو گیتی فروز
ز کاشانه اش راه بگرفت پیشز یاران بسی برد همراه خویش
به کاخ براهیم مالک شتافتچو مهمان نو، میزبان باز یافت
بزرگانه پذرفت و بنواختشبه یک جای با خویش بنشاختش
بدو داد مختار فرخ، درودیکی نامور نامه او را نمود
که زی من زیثرب فرستاده اینمحمد گزین پور ضرغام دین
در این نامور نامه و عهد نومرا خوانده بر پیروان پیشرو
تو را گفته تا حقگزاری کنیمرا در چنین کار، یاری کنی
براهیم چون نامه را برگشادبخواند و ببوسید و برسر نهاد
زجایی که بودش فرو برنشستبه پیمان مختار بگشود دست
خود و هرکس از یاورانش که بودبه جانبازی آن روز بیعت نمود
بزرگان که آنجا فراهم بدنداز آن کار خندان و خرم شدند
دو فرخ سپهبد دو نیکو گهرچو بستند فرماندهی را کمر
به کوفه درون هرتن از شیعیانببست آن دو را بهر یاری میان
چو مختار شد کارش آراستهز اسپهبد و لشگر و خواسته
همی با سپهبد شبان روز چندنشست وز هر در سخن درفکند
به فرجام، رای دو جنگی سواربدینگونه در کار گشت استوار
که گردد چو دو هفت روز اسپریز دویم جمادی به فرخ فری
به شصت و سه از هجرت احمدیکه بادش درود از خدا سرمدی
پی کینه جویی مهیا شوندبه آسودگی لحظه ای نغنوند
یکی مرد نستوده نامش ایاسکه شب کوفه را او همی داشت پاس
چو آگاهی از کار مختار جستکه بگرفته بیعت ز مردم درست