بخش ۲۱ - رفتن سپهدار ابراهیم با مرد جاسوس به سپاه عامربن ربیعه
بدیدش چو نیکو براهیم بودکزو جان شیران پر از بیم بود
بدوگفت: کای شیر شمشیر بندمبادا ز چشم بدانت گزند
چرا گشتی اندر پی من روان؟زرنج تو شد تیره بر من روان
بگفت: آمدم بهر آن کار راکه خواندی بدان میر مختار را
من از بهر این کار آماده امکه بیمم نبوده است تا زاده ام
نباشد چنین کار در خورد میربدو آفرین خواند مرد هژیر
روان گشت از پیش چون تند باددمان در پی اش مهتر پاکزاد
چو نزدیک گشتند با آن سپاهطلایه برایشان فرو بست راه
دگرگونه نقشی بزد آسمانگرفتند شان مردم بد گمان
بزد بانگ بر پاسبان رهنوردکه با دوستان کس سگالش نکرد
همان پیک پور ربیعه منمپژوهنده ی لشگر دشمنم
مر این مرد هم خویش و یار منستبرادر پسر و ز دیار منست
بگفتند: فرموده ما را امیرکه سازیم هر پیک را، دستگیر
بود خواه بیگانه یا زین سپاهبریمش به نزد وی از گرد راه
ببردندشان پس بر آن پلیدزمانی برایشان همی بنگرید
بگفتا: خود این مرد پیک منستندانم مر این دوست یا دشمنست
بگفت این و دستار فرزانه مردزپیشانی اش پر فسون دور کرد
چو نیکو بدو دید بشناختشدل از آتش بیم بگداختش
برآشفت آن دشمن کردگاربگفتا: ببندیدشان خوار و زار
دویدند و بستند با بند سختمر آن هردو را مردم تیره بخت
سپس با براهیم گفتا: که چونبه چنگم در افتادی ای پرفسون؟
به دستوری این سبک مغز، مردپی کشتن من شدی رهنورد؟
ندانستی ایزد بود یار ماچو بر راستی هست کردار ما
بدوگفت آن شیر بی ترس و باککه چشم تو را بسته یزدان پاک
به شمشیر من زان مرا زین سپاهبدین سوی بنمود این مرد راه
چنان از خداوندم امیدوارکه برگردنت زود آیم سوار
بشویم به خون تو من خاک رادهم از سرت زیب فتراک را
بخندید عامر ز گفتار اوبگفتا: چه نادانی و یاوه گو
گمان داشتم مرد فرزانه اتهمی بینم ایدون چو دیوانه ات
به زنجیر بر بسته یالت چنینرهت بسته از آسمان و زمین
تو از تیغ خود باز ترسانی اماگر عاقلی تو مسلمان نی ام
تو را آسمان با همه ریو و فننیاردی رها کردن از چنگ من
بدو کوه مردی، چنین گفت بازکه بر بندو نیروی خود برمناز
بسی هست آسان بر کردگارکه از کشتنت سازدم کامکار
زگفتار او عامر آمد به خشمجهانش بشد تیره در پیش چشم
به دژخیم زد بانگ کورا ببرابا تیغ از تنش برگیر سر
که این بادش از سر نیاید برونمگر زآتش تیغ الماسگون
بداختر یکی مرد شمشیرداربرو تاخت کز وی برآمد دمار
یکی از ندیمان بدان زشت رایبگفتا: که لختی به دانش گرای
به چنگت فتاده چنان شیر مردکه از وی بود یک جهان پر ز درد
به یک زخم او را نبایست کشتچو آنکس که کشته است مردی به مشت
ببایست او را به داری بلندبرآویخت با تاب داده کمند
که بینند او را سراسر سپاهبپرسند از نام و از رسم و راه
بدانند مرگ براهیم راکه می کاشت درهر دلی بیم را
وزان پس تنش را به پیکان و سنگنمایند لشگر به خون لاله رنگ
از این کار کردند لشگر، دلیرسر بخت مختار آید به زیر
کنون برگذشته است از شب بسیسپارش ز مردان به دست کسی
چو فردا برآید به چرخ آفتابز دارش برآویز شو کامیاب
دل بد کنش را خداوند فردزگفتار آن مرد وارونه کرد
فرود آمد از خشم و با پرده داربگفت: این دو را پاس نیکو بدار
سر و پایشان را به زنجیر و بندهمی با شود روز محکم ببند
که فردا برانجمن خوار و زارتن هر دو را سازم آونگ دار
چو حاجت به فرمان مرد پلیداز آن جایشان خواست بیرون کشید
خروشید عامر سوی سرفرازبخواه از خدا کاین شب آید دراز
که فردا چو خورشید سر برزندتنت، برسردار، افسر زند
نبیند سرت پیکرت را دگرمگر در بر آتش پرشرر
براهیم گفتا: از این مشت غمپناهم، بدان، کاورد از عدم
تواند که پوشاند از خون کفنتنت را سرگاه از تیغ من
بگفت این و حاجت ببردش کشانز پی مرد جاسوس چون بیهشان
بیاورد پس هشت میخ ستیخبکوبید برخاک آن هشت میخ
برآن میخ هاشان دو پا و دو دستابا بند آهن بسی سخت بست
نگهبانشان کرد مردی هزارنیایش کنان بستگان چون هزار
در آن حال دشوار، یزدان شناسبراهیم کردی خدا را سپاس
همی خواندی از دل خداوند راکه ای از تو مفتاح هربند را
تو آگاهی از راز پوشیده امکه جز بر رضایت نکوشیده ام
به رغم بداندیش دین، کن رهامرا از دم این سیاه اژدها
که خواهم مگر خون سبط رسولاز این مردم گمره ناقبول
وزان پس تو دانی و این مشت خاکگرش می کشی با نهی مشت پاک
به دل بود از اینگونه گرم نیازلبش خواند قرآن به صوت حجاز
بدو گفت آن یار بسته به بندبه زاری که ای مهتر سربلند
دریغا که با دست خود رایگانفکندیم خود را به بندی گران
گر امشب نمیریم زین بند سختچو خور بر نشیند به فیروزه تخت
تن ما شود بی گمان سنگسارکند بدمنش تیر بر ما نثار
همی گفت و از دیده می ریخت آببدوگفت پرورده ی بوتراب
که این بانک و فریاد بیهوده چیستکسی یادداری که پاینده زیست؟
به سر رفته گر روز ما در جهاننیاید به پس از خروش و فغان
وگر هستمان زندگانی به جایشب بند و زندان درآید به پای
سر مویی از ما نبیند گزندشود گر جهان پر ز تیر و پرند
همان به که دل را به غم نسپریمز داد جهان آفرین نگذریم
زگفتار سالار اندوه مردبیفزود و نالید از روی درد
همی گفت با مویه: کاوخ جهانزما خواست کینی که بودش نهان
مرا دور از یاور از غمگساربه بند بداندیش افکند زار
کجایند خویشان و پیوند من؟گرانمایگان جفت و فرزند من؟
که بینندم اندر دم اژدهابکوشند و سازندم از وی رها
وگر کشته گردم تنم را به خاکبپو شند زان پس که شویند پاک
دریغا کسم یار و دمساز نیستپس از مردنم مویه پرداز نیست
دگر ره به اندرز او نامداربفرمود کای مرد آرام دار
مکن بیش ازاین تلخ برخویش کامبه یاری بخوان دادگر را مدام
بجوی از خداوند گیتی پناهرهایی از این بند از وی بخواه
مباش از جهان آفرین ناامیدکه هم قفل ازو باشد و هم کلید
چو گفت این به مدح شه لافتیبخواند از نبی سوره ی هل اتی
زآهنگ قرآن آن کامیاببشد چیره بر آن خروشنده خواب
چو خوابید تن جانش بیدار شدیکی سر غیبش پدیدار شد
چه گویم درآن خواب فرخ، چه دیدشهی دید با فر یزدان پدید
شهی دید با فر یزدان قرینرخش مظهر نور جان آفرین
همان دم رسیده ز معراج عشقزنور خدا برسرش تاج عشق
سراپای او محو پروردگارازو هیچ پیدا نه جز کردگار
تنش پرنوا همچونی بند بندزهر بند بانگ اناالحق بلند
به هر خاک راهی که می سود پایفلک گشتی آن خاک را جبهه سای
ولی بدسراپای آن تاجدارپر از زخم شمشیر زهر آبدار
همایی برش، پر ز تیر و خدنگزخون برش خاک یاقوت رنگ
بد از غنچه ی زخم تیر و سنانبسان یکی شاخه ی ارغوان
لب لعلش از چوب دشمن کبودسراپایش از زخم، پیدا نبود
دو نیمش سر تاجور از پرنددو دستش به خنجر بریده زبند
ز دیدار او از سرش رفت هوشبگریید و ز اندوه برزد خروش
به زاری بگفت: ای خداوند منفدایت سر و جان و فرزند من
که ای؟ کاینچنین بردی از من توان؟شدم محو روی تو هوش و روان
ندارد چنین جلوه جز کردگارکه از دیدنش هوش گردد فکار
اگر کردگاری، تنت را که خست؟که را برجهان آفرین است دست؟
وگر جبرییلی چرا پیکرتپر از پر تیرست چون شهپرت؟
بدو شاه فرمود: کای پاکدمننه جبریلم و نهی جهان آفرین
یکی عشقبازم به یزدان پاکبه شمشیر عشقش شده چاک چاک
مرا برتن این زخم تیر قضاستزپیکان تسلیم و تیغ رضاست
تنم را به میدان عشق نگارنمودند از خون من پر نگار
حسینم (ع) که دادار جان آفرینمرا خواست در راه خود اینچنین
ازآن نیمشب آمدم بر سرتکه دانی منم در بلا یاورت
مده پیش از این راه برخود المکسی را که من یار باشم چه غم
زمن نیز با پور مالک بگویکه این پاکدین مهتر نامجوی
سلامت رسانیده شاه شهیدبگفتا: که ای نامدار سعید
تو را و سر افراز مختار رادو فرخ گهر مرد دیندار را
پیمبر (ص) بود یاور حیدر (ع) پناهحسن (ع) یاور و فاطمه (س) عذرخواه
شکفته روان حسین (ع) از شماستسرافرازی نشاتین از شماست
زخونخواهی من ز بدخواه دینبود از شما شاد جان آفرین
ز هر بند سختت نمایم رهانیندیش از شیرو از اژدها
دراین کار ستوار مردانه باشز هم و زاندوه بیگانه باش
مراین بد کنش را که بستت به بندتو باید بریزیش خون از پرند
تو نیز ای ستمدیده دل شاد دارکه آزاد سازمت از بند و دار
چو این گفت آن تشنه کام فراتزچشمش نهان شد چو آب حیات
چو شه رفت آن مرد بیدار شدز ابر دو بیننده خونبار شد
همی گفت و ازدیده می ریخت آبکه ای کاش تا حشر بودم به خواب
بخوابید بختم ز بیداری امطبیب از سرم شد به بیماری ام
ایا دیده با من مگر دشمنینه دیده تو پس جادوی ریمنی
گشادی و بستی به من راه نورکند دادگر نور را از تو دور
گهی بر دوبیننده نفرین نمودگهی برشهنشاه خواندی درود
همی کرد مویه بر آن شهریاربرآن پیکر زخمدار فکار
سپهبد چو بشنید آن زاری اشبدید از دو بیننده خونباری اش
بدو گفت: ای مرد آرام گیرشکیبا شو از دادگر کام گیر
ندارند اندیشه مردان ز مرگچو دانند هر زنده را اوست برگ
به ویژه که در راه یزدان بودچنین مردن آسایش جان بود
بگفتا بدو مرد: کای کامرانندارم چنین زاری از بیم جان
فغانم از این خواب و بیداری استزخوابی که دیدم، چنین زاری است
مرا دوری روی آن شهریارکه درخواب دیدم چنین کرده زار
بپرسید از او مهتر کامیابکه بیداری و گو چه دیدی به خواب؟
سراسر بدوگفت خوابی که دیدسخن ها که از خسرو دین شنید
براهیم از آن مژده دلشاد شددل از بند هر رنجش آزاد شد
قضا را همان حاجت مرزبانکه بودی بر آن بستگاه روزبان
شنیدی سخن های ایشان همهدلش گشت از آن خواب پر واهمه
به خود گفت: آخر یکی شرم دارز روی پیمبرت آزرم دار
خود این مردمان بر رهی راستندنه آنان که قتل حسین (ع) خواستند
چو خونخواه او را تو داری به بندچنانست کاو را رسانی گزند
به پیغمبر خود چه پاسخ دهی؟چو پرسد زتو از چنین گمرهی
چو بد زآب ایمان سرشته گلشبیفروخت از نورحیدر دلش
بیامد به نزد براهیم رادبدوگفت: کای مهتر پاکزاد
شنیدم سخن ها که با یکدگربگفتید: از نیک و بد سر به سر
همان خواب کاین مرد دید و بگفتهم آن در پاسخ که مهتر بسفت
دل من از آن رازهای شگفتدگرگونه شد نور ایمان گرفت
علی (ع) را از این پیش دشمن بدمبه یارانش یک کینه جو من بدم
کنون از روان بنده ی حیدرمز جان یاور آل پیغمبرم
مرا آرزو اینکه بپذیری امیکی از کهن یاوران گیری ام
بپذرفت او را براهیم رادزکردار آیین بد، توبه داد
چو آن مرد پیمان ایمان ببسترها ساخت از بندشان پا و دست
بیاورد پس بهر هر دو دلیرسلیح آنچه بایست از تیغ و تیر
بگفتا: از این لشگر نابکارهم امشب بپویید بریک کنار
به مختار فرخ سلام مرارسانید و گویید نام مرا
که بخشد زکشتن مرا زینهاردرآندم کز اینان برآورد دمار
بدو گفت سالار رزم آزمایکه هستی تو در زینهار خدای
روان نبی از تو خوشنود بادزما هر دو جان تو بدرود باد
بگفتند این و برفتند شادز آنجا سوی کوفه مانند باد
چو گشتند لختی از آنجای دوربرآورد حاجب زدل بانگ شور