گنج

بخش ۲۰ - گرفتار شدن جاسوس عامربن ربیعه

بگفتش: که ای؟ وز کجا آمدی؟شتابان بدین سو چرا آمدی؟
بگفتا: که از بادیه رهسپارشدم سوی کوفه من ای نامدار
که بینم یکی روی آن مردمانکه هستند با من ز یک دودمان
بدو گفت مختار با من دروغمگو گر، به دل داری از دین فروغ
وگرنه روان تو بدرود تنکند از دم تیغ خونریز من
زمختار چون مرد آن ها شنیدشدش چهره از بیم چون شنبلید
بگفتا: اگر راست گویم سخندهی زینهارم تو برجان و تن
بگفتا: که در زینهار منیاگر راست گویی به جان ایمنی
بگفتا: من از راستی نگذرموگر دور گردد سر از پیکرم
به جاسوسی از نزد عامر که هستبه نزدیک این شهر او را نشست
بدینجا شدم تا سپاه تو رابدانم دگر دستگاه تو را
چون من راست گفتم تو نیز ازکرمببخشای بر جان و مال و سرم
ببخشید او را به جان میررادیکی جامه ی زرنگارش بداد
بدو داد بسیار نیز از درمسپس گفت هر جا خواهی بچم
ولیکن یکی راست دیگر بگویچو پرسید ز تو عامر کینه جوی
که مختار را بود چون دستگاهکه بودش سپهدار و چندان سپاه
چو گویی؟ به وی گفت: ای نامداربگویمش دارد سپه صد هزار
بخندید نام آور و گفت: هیچبه عمر از ره راستی سر مپیچ
هم ایدون فراموش کردی مگرکه از راستی چند دیدی ثمر؟
بگو: سی هزار از سواران مردبود لشگر او به روز نبرد
سرلشگرش پور اشتر بودکه خود با سپاهی برابر بود
بگفت این و آمد سوی کوفه بازشد آن پیک زی عامر کینه ساز
سخن آنچه بایست با وی بگفتبدو گفت عامر سپس در نهفت
که کار دگر نیز باید بساختزانعام من سر به گردون فراخت
ز مختاریان چارده تن سوارنمودند پیمان مرا استوار
که چون این دو لشگر شود رو برویبه مختار تازند از چارسوی
بریزند خونش به تیغ و سنانوزان پس بتابند زی ما عنان
تو این نامه را گر بدیشان بریچه پاسخ بباری ز من برخوری
گرفت از وی آن نامه را مرد و بازسوی کوفه آمد روان تازتاز
چو نزدیک شهر آمد از پهندشتزنیرنگ از جامه بیگانه گشت
نهفت آنچه بودش به یک جای پستیکی جامه ی ژنده بر خود ببست
به تن چارده نامه کردش نهانچو یغما زده با خروش و فغان
روان می شد از کوفه و ز اتفاقدر آن روز سالار میر عراق
به دروازه بر پای داشت انجمنابا یاوران خود اندر سخن
بدید و به برخواند و بشناختشغمین گشت و از مهر بنواختش
بپرسید از وی که این حال چیست؟فغان تو از دست بیداد کیست؟
بگفتا: که چونم تو بنواختیابا جامه و زر روان ساختی
برفتم سوی عامر بد گهراز آن جامه ی زر رسیدش خبر
گمان بد آورد در باره امچنین بینوا کرد و آواره ام
غمین گشت مختار از حال مردچو بد ساده دل رنگ او را بخورد
بگفتا: ز اندوه آزاد باشبه رغم بد اندیش دل شاد باش
که بخشمت چندان زرو خواستهکه گردد همه کارت آراسته
سپس دادش از جامه چندان و زرکه چشمش از آن تیره گردید سر
چو این دید آن مرد از بی همالدلش از بدی گشت نیکی سگال
به خودگفت: با نیکمردان، بدیبود درخور کیفر ایزدی
کجا می پسندد جهان آفرینکه ریزند خون چنان پاک دین
پس آنگاه آن مرد نیکو نهادسبک، دست مختار را بوسه داد
بگفتا: مرا هست رازی نهانچو خالی کنی پرده گیرم از آن
بیامد به یکسوی با وی امیربرآورد آن نامه های ستیر
بداد و سر از راز پنهان گشودبگفت آنچه عامر به وی گفته بود
چو از راز شد آگه آن میر رادرخ آن نکو مرد را بوسه داد
بدانست کز نیکویی بدمنششود دوست با نیکی آرد کنش
خدا را به شکرانه لختی ستودسپاس ورا روی برخاک سود
بگفتا: که ای برتر از هر چه هستکه هستی نگهبان بالا و پست
تو پیوسته این بنده را یار باشزهر بد بدینسان نگهدار باش
که این خدمت خود بیارم به جایدر آرم سر بد کنش را به پای
سپس گفت با آن نکو کارمردکه مزد تو باشد به یزدان فرد
رهانیدی از مرگ جان مراسپاس از تو باشد روان مرا
زمن آرزویی که داری بخواهکه بر هر چه دارم تویی پادشاه
بگفتا: نکردم من این بهر مالنجستم مگر بخشش ذوالجلال
مرا نیکی از تو بدین کار داشتز یزدانت نیکی رسد پایداشت
از آنجا برفتند سوی سپاهسرافراز افکند هر سو نگاه
بد اندیش ها را به یک جا بدیدکه آسوده دارند گفت و شنید
برآورد تیغ و به اندک زماناز ایشان بپرداخت یکسر جهان
بدو گفت فرزند مالک که چوناز این قوم قهرت فرو ریخت خون
چه بایست گفتن جواب خدایاگر پرسد از این به دیگر سرای
در اینان اگر شیعه ی حیدرستبسی سخت این کار را کیفر است
بگفتا: که اندرز تو بر ره استبرآزمون این سخن کوته است
ازین کشتگان گر بود نیم جانپژوهش کن این راز را ناروان
براهیم از گفت خود شرمسارسوی زخم داران بشد رهسپار
از ایشان بپرسید: بهر چراخریدند بر خویش این ماجرا
چه بد دیده بودید زین نامجویکه پیمان ببستید بر قتل اوی
بگفتند: از آنرو که ما چند مرددلی داشتیم از علی(ع) پر ز درد
به گیتی ندانیم کاری ثواببه از کشتن شیعه ی بو تراب
چو مختار را زور بد در جهانشد آگه زپیمان و راز نهان
نشد کشته بر دست ما تا خدایدهد مزد ما را به دیگر سرای
سپاس خدا باد بر ما مزیدکه در راه خود خواست ما را شهید
براهیم یل چون شنید این سخنبزد تیغشان برمیان دهن
فرستادشان نزد یاران خویشوزان پس بیامد سرافکنده پیش
بگفتا: که ای میر پوزش پذیرکه حق با تو بود ای جهانجوی میر
به یزدان بخشنده دارم سپاسکه از مکر اینان ترا داشت پاس
پس آنگاه مختار آن نیکخوفرستاده را خواند وگفتا بدو
که جان من از تست ایدون به تنوگرنه کنون پوششم بد کفن
بباید کنون سازمت بی نیازکه تا زنده ای کامرانی به ناز
سپس گفت با مردم خویشتنکه ای نامداران دشمن شکن
هر آنکس ککه ما را بود دوستدارنماید بدین مرد چیزی نثار
چو لشگر شنیدند فرمان میرز خرد و بزرگ و زبرنا و پیر
ز مال جهان هرکه هر چیز داشتبدان پیک فرخنده پی واگذاشت
چون این دید آن مرد همت بزرگبه مختار گفت: ای امیر سترگ
من این ها نخواهم که خواهم خدایببخشد روانم به دیگر سرای
همان زر که بخشیدی ام از نخستمرا هر شکسته از آن شد درست
یک اندرز دارم زمن ای امیرمر آن پند شایسته را در پذیر
تو تنها زلشگر به همراه منبیا تا به نزدیک آن انجمن
به بیغوله ای خویش را کن نهانروم من بر عامر بد گمان
بگویمش مردی زیاران توکه هستند از عهده داران تو
تو را تا ببیند از آن انجمنبدین سوی آمد به همراه من
زلشگر که آرمش تنها برونتو بشتاب و از وی فرو ریز خون
بدو گفت آن مهتر کامیابنمی بینم این رای را من صواب
بگفتا: چو این رای نبود به جایبده رخصتم تا روم باز جای
سپهبد به رفتنش دستور دادبرون رفت و شد سوی هامون، چو باد
چو لختی بپیمود آن مرد راهبدید از پی خود یکی زان سیاه