گنج

بخش ۱۹ - نامه نوشتن مصعب به عبدالله ابن زبیر برادرش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
یکی نامه بنوشت پنهان ز غیربه سوی برادرش پور زبیر
که برما جهان راه شادی ببستبخوردم زمختاریان من شکست
همه لشگر کشته یا خسته اندگروهی برکوفیان بسته اند
دراین سخت هنگامه ام یاد کنوزین بند تنگم دل آزاد کن
به مرد و به مرکب بکن یاوریمگر آب رفته به جوی آوری
فرستاده آن نامه را همچو بادبه بطحا به عبداله آورد و داد
بخواند و دژم گشت و از دست هشتسپس پاسخ او را بدینسان نوشت
که من نیز همچون تو بیچاره امکند یاد دشمن به بیغاره ام
سپاهی ز طایف به پیکار منبه پاخاسته دیگری از یمن
تو با دشمن ار می توانی بکوشوگرنه هم آنجای بنشین خموش
زمن چشم یاری تو ایدون مدارکه خود چون تو هستم به سختی دچار
چو پاسخ به مصعب رسید و بخوانددژم گشت و درکار خود خیره ماند
ز بیچاره گی نامه ای بد سرشتسوی شام نزدیک مروان نوشت
مر او را به پوزش بسی برستوددر چاپلوسی به رویش گشود
زکردار خویش و براهیم راددرآن نامه با بد گهر کرد یاد
از آن پس نوشتش که گر یاورینمایی مرا در چنین داوری
به کوفه کشم زار مختار راکنم یکسره بهر تو کار را
به نام تو بر منبر ای ارجمندیکی خطبه خوانم به بانگ بلند
ز بهر تو پیمان ز اهل عراقبگیرم شوم یاورت بی نقاق
چو آن نامه راخواند مروان تمامنوشتش چنین پاسخ آن زشت نام
که ما را به رنج تو نبود نیازبه تدبیر این کار از دیر باز
گذشته است کار عراق از مریحسپه دارم و گنج و اسب و سلیح
بسی باشدم مرد فرمانپذیرسپهدار و نام آور و شیر گیر
فرستم یکی نامور با سپاهکه سازد به مختار گیتی سیاه
بهم برزند لشگر و کشورشبیارد سوی شام جنگی سرش
براهیم را دستگیر آوردسربخت او را به زیر آورد
کند دوستان علی (ع) را زبونبریزد به خاک از تن جمله خون
پس از پاسخ وی یکی انجمنبه پا کرد از مردمان کهن
بدان مهتران داد پس آگهیزکردار مختار با فرهی
هم از قتل پور مطیع پلیدهم آن بد که مصعب زمختار دید
سپس گفت خواهم یکی نامدارجهاندیده و هوشمند و سوار
که باشد به دل دشمن بوتراببرد سوی کوفه سپه با شتاب
دهد خاک مختار و او را به بادبه کوفه کند تازه آیین داد
ز فرزند اشتر برآرد دمارزخونش کند خاک را آبیار
کشد دوستان علی (ع) را تماممرا سازد از کار خود شادکام
چو عامر که بد عم مرد پلیدسخن های پور برادر شنید
یکی بود او را ربیعه پدربه دل دشمن حیدر تاجور
بدو گفت این کار، کار منستکه مرد ثقیفی شکار منست
به خون براهیم من تشنه امبود مرگ او در دم دشنه ام
بداندیش حیدر به گیتی منمابا دوستانش به جان دشمنم
بدو گفت مروان که ای نامورتو ایدون مرایی به جای پدر
جهان گر ز مختار پرداختیز مرگش مرا شادمان ساختی
چنان دان که این افسر و تخت منزتو باشد و نامور بخت من
پس آنگه درگنج را برگشادسپه را همه رخت و دینار داد
یکی لشگر آراست کاندر شماربدند آن سپه هفت بیور هزار
همه نامداران دیده نبردزره دار و اسب افکن و شیر مرد
بغرید کوس و جهان شد سیاهز گرد سواران ناورد خواه
برفتند از شام سوی عراقسپهدارشان عامر پر نفاق
همی کرد تا چشم بیننده، کاردرآن دشت می دید ترک سوار
زبس نیزه، گشت آن زمین نیستانبخفته درآن شیر مردان ستان
ازین سوی خونخواه پروردگارثقیفی گهر شیر دشمن شکار
یکی روز با لشگر آن رهنمونز دروازه ی کوفه آمد برون
سوی نینوا کرد روی نیازبیاورد سبط نبی را نماز
همی گفت: ای خسرو تشنه کامتو را باد از من درود و سلام
دریغا نبودم در آن پهندشتکه از خون یاران تو لعل گشت
که من هم چو ایشان تو را سر دهمبه دیگر جهان بر سر افسر نهم
هم ایدون بود تا روان در تنمابا دشمنانت به جان دشمنم
نمانم دمی کامرانی کنندبه گیتی درون زندگانی کنند
برآرم چنان گرد زان انجمنکه خوشنود گردد روانت زمن
همی بود مختار گردن فرازابا شاه لب تشنه گرم نیاز
که شد در جهان بین او آشکاربه هامون یکی مرد اشتر سوار
یکی را فرستاد و او را بخواندبه گرمی بپرسید و او را نشاند