گنج

بخش ۱۸ - غنیمت گرفت ابراهیم اموال سپاه مصعب را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۴ بیت
شنیدند این چون از آن حق پرستسراسر به یغما گشودند دست
همه خیمه و خرگه نابکاربه پشت هیونان نمودند بار
ببستند دست اسیران به بندسوی کوفه رفتند دور از گزند
چو بشنید مختار یل با سپاهبیامد پذیره به یک میل راه
براهیم چون روی او را بدیدزشادی رخش همچو گل بشکفید
فرود آمد از اسب و بردش نمازخجل شد زکردار او سر فراز
به زیر آمد از باره ی رهنورددو دستش حمایل برآغوش کرد
بدو گفت مردا، سوارا، سراهژبرا، دلیرا، یلا، مهترا
ندانم چسانت ثنا گسترمبر این رنج چونت سپاس آورم
تویی جان و هم هوش و آرام منزچهرت روا گشته آرام من
مرا از تویی شیر خورشید فربود پرچم سروری جلوه گر
دراین کینه جویی تو بخت منیسرو لشگر و یار تخت منی
به مردی شده چرخ پابوس توبود فتح در نعره ی کوس تو
چو تو مرد مردانه پاینده بادوزو نام ایمان فزاینده باد
بدو گفت سالار شمشیرزنکه ای پادشه برتن و جان من
اگر آسمانم، زمین تواموگر از مهانم، کهین توام
تو فرمانروایی و من بنده اتزجان و دل استم پرستنده ات
به خونخواهی خون پروردگارتو را برگزیده جهان کردگار
مرا در چنین کار یار تو کردزهر بد به گیتی حصار تو کرد
من و مثل من هر که هست ازمهانبه راه تو باید ببازیم جان
بدین کار، یزدان پناه تو بادظفر پیشرو برسیاه تو باد
چون تو شاه را باد افسر زمهرسپه زانجم و بارگاه از سپهر
بدوگفت شادان و خندان امیرکه ای چرخ اندر کمندت اسیر
بگو تا چه کردی و چون رفت کار؟چه پیش آمدت اندرین کارزار؟
سراسر بگفت آنچه کرد و بدیدپس آن بستگان را به پیشش کشید
بدو آفرین خواند فرخ امیررها کرد پس آن گروه اسیر
به آزادی هر که فرمان بدادبه پیشانی اندرش داغی نهاد
نبشته که مختارش آزاد کردازین کار،گیتی پر از داد کرد
وزان پس یکی حلقه فولاد ناببه گوش اندرونشان نمود آن جناب
به هریک بداد آنچه بایست دادوز آنجا سوی کوفه پرچم گشاد
کنون باز گردم بدان داستانکه بنوشته دانشور راستان
که چون مصعب از پور مالک گریختهمه آب مردی ابرخاک ریخت
بیا سود دربصره چندی زرنجیکی گشته از غم برش مارو گنج
چو یک چند بگذشت گفتا دبیربیاورد و بنهاد مشک و حریر