بخش ۲۲ - تعاقب عامر از ابراهیم و کشته شدن آن لئیم
که آن بستگان بند بگسیختندچو شب بود بس تیره بگریختند
شنیدند افغان او را سپاهسوی خیمه ی او گرفتند راه
چو عامر از این کارآگاه شدپر از اخگرش جان گمراه شد
بیامد دمان تا بر روزبانبگفتش رها بادت از تن روان
رها ساختی آن بداندیش رابه شمشیر دادی سرخویش را
چه کردی که از بند آن اژدهاچنین رایگان کرد خود را رها
بگو راست، گر زندگی بایدتوگرنه به خون، تن، ببالایدت
بدو گفت حاجب که ای کامیابتو دانی منم دشمن بوتراب
زیاران او هست بیزاری امبود راست گر این نیازاری ام
بدین میخ های چو شاخ درختببستیمشان دست و هم پای سخت
که از سختی بند تا نیم شبنبدشان ز فریاد، خاموش، لب
چنان آمدی بانگ ایشان به گوشکه پوشیدی از پاسبانان خروش
دمی گشت بیننده ام گرم خوابچو بیدار گشتم چنین روی زرد
زخشم ارکنی از میانم دو نیممن این کار را دانم از آن ندیم
به ایشان مگر داشت پنهان سریکه نگذاشت دوشت به افسونگری
بریزی از ایشان به شمشیر، خونجهان را از این رنج آری برون
همی خواست تا شب نماید رهابه نیرنگشان از دم اژدها
بر او باد نفرین پروردگارکه با حیلت، او راست پیوسته کار
ندارد چو ما از تو این مرد بیمکه باشد شب و روز با تو ندیم
یکی نیک اندیشه را برگمارببین تا بود از که اینگونه کار
خدا کرد بربدمنش تیره، رایسخن های وی دردلش کرد جای
به بر خواندش آن بخت وارون ندیمنپرسیده کرد از میانش دو نیم
وزان پس به حاجت یکی برگماشتسبک خود علم سوی هامون فراشت
گروها گروه از پی وی سپاهپی آن دو تن برگرفتند راه
درآن تیره شب اندران پهندشتسواران پراکنده شد هفت و هشت
پژوهشکنان ای یل ارجمندغریوان سپاه و خروشان سمند
زگرد سواران هوا کله بستزنعل تکاور همی برق جست
توگفتی برست از بن هر گیاهیکی مرد با نیزه ی کینه خواه
وزان سوی سالار با پای خویشره کوفه را داشت پویان به پیش
چو خورشید سر بر زد از تیغ کوهبدیدش سپهدارگرد گروه
بگفتا: بدان یار کامد سپاهپس و پشت بنگر به گرد سیاه
شو آماده از بهر ناورد کینچو شیرافکنان برشکن آستین
بدو گفت مرد ای یل نامدارزمن چشم ناورد مردان مدار
من این کار دشوار آسان کنمبه بیغوله ای خویش پنهان کنم
تو را می سپارم به یزدان فردکه هم بخت یاری و هم شیر مرد
بگفت این و بدرود مهتر نمودبه بیراهه ای شد روان همچو دود
سپهبد بدان ره که بودش شتافترخ از بیم سوی دگر بر نتافت
پیاده همی رفت زان سان دلیرپیاده که پوید سوی غاب شیر
نه بیمش زتنهایی خویش بودنه از های و هوی بداندیش بود
به ناگاه آن شیر پرکین و خشمدرختی کهن شاخش آمد به چشم
به خود گفت آن به که براین درختبرآیم بیاسایم آنجا دو لخت
چو آسوده گشتم برآیم به راهکه بی اسب نتوان شدن رزمخواه
به نزد درخت آمد آن ارجمندبه شاخش بیفکند پیچان کمند
در انبوه آن شاخ ها شد نهانتو گفتی که شیری است در نیستان
وزان سوی چون دیو جسته زبندهمی تاخت عامر به هر سو سمند
زبس تاخت از تابش آفتابچو دوزخ تنش گشت پر التهاب
چو از دور آن سایه گستر بدیدبزد اسب و خود را بدان سو کشید
گمانش که نزد درخت است آبندانست کانجاست مرگش به خواب
چو آید قضا می شود مرد کوربه پای خود ایدون رود سوی گور
چو روباه را روز آید به شامدود تا بر شیر سوی کنام
چو آمد ندید اندر آنجای آببرفت از عطش ازتنش توش و تاب
فرود آمد و اسب را بر درختببست و درآن سایه افکند رخت
کمر برگشود و زخفتان گرهفکند از بر سینه یکسو زره
به دامان همی باد برخود وزیدزگرما چو اژدر همی بردمید
زمان تا زمان سود پهلو به خاکسروریش پرخاک گشتی رخ بد نهاد
رسیدی به وی چون تف جانگزایبه شیر خدا گفتی او ناسزای
چو بشنید از او سخن های زشتدلاور از سر، بردباری بهشت
چو باز شکاری زشاخ درختبه پرواز آمد سوی تیره بخت
بیامد به پیش اندرش ایستادچو چشم بداندیش بر وی افتاد
سراسیمه برجست و گفتا: که ای؟در این شاخ چون مرغ بهر چه ای؟
بگفتا: که هستم براهیم یلتو را از آسمان می رسم چون اجل
همانم که دوش از جهان آفرینتو را خواستم کشته از تیغ کین
تو پاسخ بدادی به بیغاره امببستی در آن بند بیچاره ام
ندانستی این را که با کردگارمنش ناید و خود پسندی به کار
هم ایدون به خود زار لختی بمویزشمشیر من بسته جان آفرین
فرستمت ایدون به دیگر سرایکه دانی کدام است شیر خدای
بگفت این و برسینه ی او نشستبپیچید موی پلیدش به دست
به خنجر سرش را زتن دور کردبر او اشکم کرکسان، گور کرد
زهی دست پرورده ی بو ترابکه بودش دل شیر و چنگ عقاب
کسی را که یزدان بخواهد بلندزبند و زدارش نیاید گزند
وزان پس به یکران او شد سوارسرش را به فتراک بر بست زار
بزد اسب و زی کوفه آمد چو بادوزان سوی مختار فرخ نژاد
چو برزد سر از کوه رخشنده شیدبراهیم یل را به لشگر ندید
پژوهش چو بنمود و بازش نیافتبدانست کو سوی دشمن شتافت