گنج

بخش ۷۶ - مفاخرت یکی از کوفیان و پاسخ حضرت فاطمه اورا

پی خود ستایی زبان برگشوددو بیتی به تازی زبان بر سرود
که از تیغ ما کشته شد بوترابسر زاده گانش در آمد به خواب
ببستیم چون مردم ترک و زنجزنان و را دست دادیم رنج
خروشید بانو به وی گفت: هانچه گفتی که سنگت رسد بردهان
بنازی زقتل گروهی که کردز هر عیبشان پاک یزدان فرد
زبان بند و بر زشتی خود مبالکه باشد بدی کیفر بد سگال
از آنتان به ما رشک آمد پدیدکه یزدانمان از شما برگزید
نباشد چو دریا به جوش از سرابنگیرد گنه کس به دریای آب
به هرکس خدا داد آن را که خواستکسی را نه یارای چون و چراست
زگفتار بانو چو ابر بهارگرستند مرد و زن کوفه زار
خروش زن و مرد ازکوی و بامگذشت از برگنبد نیلفام
بگفتند: کای دختر شهریاراز این بیش ما را مکن شرمسار
چو خاموش شد فاطمه از خروشز غم زد دل ام کلثوم، جوش