بخش ۷۷ - کشته شدن حارث بد نهاد به فرمان ابن زیاد بد بنیاد
ببر این جفا جوی راسوت دشتبدانجا که این هر دوتن کشته گشت
سرشوم اورا ز ناپاک تنجدا کن بیاور به نزدیک من
ودیگر سر کودکان را ببربدانجا کشان حارث افکند بر
بپیوند با پیکر پاکشاننهان کن پس آنگاه درخاکشان
زفرمانده آن مرد چون این شنیدگریبان حارث گرفت و کشید
زدرگه ببردش سوی رودبارکشان دست بربسته تن خسته خوار
هرآنکس که دیده بر او برگشودبه رویش تفو کرد و نفرین نمود
ابا مرد بهر تماشا به دشتگروهی روان بیش ازاندازه گشت
چو آن مرد آمد بر رودبارکشید ازمیان خنجر آبدار
ببست و به شاخ درختش کشیددو چشمش بکند و دو گوشش برید
جدا کردش ازتن دوپا و دو دستبه خاک اندرش فرستاد آن اهرمن
برآورد جانش ز تاریک تنبه دوزخ فرستاد آن اهرمن
تنش را درافکند در رودباربیفکند آبش زخود برکنار
گزین مرد چون این شگفتی بدیدنهان کرد در خاک جسم پلید
بینداخت خاک آن تن شوم زشتبرون کرد و اندر برخود نهشت
چو این دید مرد آتشی برفروختمرآن دوزخی را به آتش بسوخت
سپس داد خاکسترش را به بادبراو بر –زدادار نفرین رساد
شوم برخی آن دست و شمشیر راکه کشت آن بداندیش ادبیر را
من ایکاش برجای او بودمیزخونش دم تیغ آلودمی
چو پرداخت ازکار حارث جوانبیفکند سرها به آب روان
همان گه به فرمان پروردگاربرون شد دو خونین تن ازرودبار
سر پاک خود هر تنی برگرفتبماندند ازآن مردمان درشگفت
به آب اندرون شد تن پاکشانندانم سپردند درخاکشان
ویا درتک آب تنشان بماندکسی زین فزون راز از آنها نراند