بخش ۷۶ - بردن حارث سر کودکان را در نزد ابن زیاد بد بنیاد
سبک تاخت زی پور مرجانه شادبه نستوده کار خودش مژده داد
ازآن مژده بیدادگر شاد شدزبند غمانش دل آزاد شد
بپرسید از وی که ای خوش خبرکجا یافتی این دو تن بی پدر؟
بگفتا که در خانه ی خویشتنشبانگاه بودند مهمان من
بگفت آنچه کردند گفت و شنودمدار ایچ پنهان به من گوی زود
بد اندیش مردآنچه دید و شنیدهمه یک به یک گفت با آن پلید
شگفتا که سنگین دل مرد شومزگفتار او نرم شد همچو موم
دمی برسر کودکان بنگریستابا آنهمه دشمنی ها گریست
سپس گفت با حارث تیره بختکه ای دل تو را همچو پولاد سخت
ندیده است چشمی چو تو میزبانکه درخانه ی خود کشد میهمان
دل تیره ات چون رضا داد چون؟که این نو رسان را کشیدی به خون
هم ای دون برون از تنت جان کنمددان را به جسم تو مهمان کنم
پس آنگه به یک تن از آن انجمنبگفتا که بپذیر فرمان من