گنج

بخش ۷ - خواب دیدن ناظم دفعه ی دیگر و مامور شدنش به نظم این کتاب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۰ بیت
چو یک چند از این ماجرا درگذشتفراز آمد از نو یکی سرگذشت
شبی جانفزاتر ز روز بهاربه فرخندگی چون شب وصل یار
درآن شب من از باده ی شوق مستدلم برده شور محبت زدست
بدان دوست،کاندر دلم جای اوستنبودم به جز دوست در مغز و پوست
بد از دوست گر بود گفت و شنودکه خوابم بدان حالت اندر ربود
یکی کوه دیدم چنان کوه طورکه از حق تجلی در آن کرده نور
به دامان او قلزمی آشکارچو دریای سبز فلک بی کنار
بدم من به بالای آن سخت کوههمی چاره جوینده وره پژوه
بدان سوی آن قلزم موجزنز شوریده مردان ره چند تن
از ایشان یکی کرد برمن نگاهکه از کوی زی یم بپیمای راه
شنیدم چو این راز زان بی همالمرارست گفتی به تن پر و بال
به کردار سیل از بر کوهسارسراشیب گشتم سوی رودبار
به یک لحظه زان کوه گردن فرازمکان جستم اندر بر اهل راز
یکی زان میان با من ناتوانبفرمود کای مرد روشن روان
یکی خانه ی نغز وآراستهکه از تو خدا خانه اش خواسته
یکی خانه بنیانش از جان و دلنه چون خانه ی کعبه از آب و گل
چو بشنید گوشم ز شوریده اینسبک جستم و برزدم آستین
بنا کردم آن خانه ی پاک رافزودم از آن، آبرو خاک را
زغیب آمد اسباب کارم پدیدکه آن نغز بنیان به پایان رسید
چو بر دست من گشت کاوش تمامپرستشگهی گشت عالیمقام
چو محراب آن خواستم ساختنمر آن خانه را قبله پرداختن
شنو راستی، کاستی بد نماستندانستمی سوی قبله کجاست
همی خواستم شد پژوهشگرااز آنان که دیدم بدانجا درا
نبودند یک تن از ایشان به جایکه گردد سوی قبله ام رهنمای
دلم شد زتنهایی خود غمینکه آمد سروشم به گوش اینچنین
که چندین چه داری به دل پرغمامشو ایچ آشفته و در هما
یکی از غلامان شیر خدایبدین کارگردد ترا رهنمای
چو بیدار گشتم از آن نغز خوابزنرگس به گل برفشاندم گلاب
به گردون بیفراشتم هردو دستسوی آفریننده ی هر چه هست
که ای پاک دادار روزی رسانبدان رهنمایم تو روزی رسان
که آن رهبر آسان کند مشکلمکند گنج اسرار یزدان دلم
هم او هادی آید نماید رهمسوی قبله ی آن پرستشگهم
زهی رافت داور هور و ماهکه شد رهبرم سوی آن پاسخش
بدو سرسپردم شدم با کلاهبه ملک محبت زدم بارگاه
برستم زدام هوا و هوسشدم با خراباتیان همنفس
منور شد از نور عرفان دلمبشد کعبه ی عارفان منزلم
مراو را چو گشتم هم آواز عشقزبان داد در گفتن راز عشق
که این نامور نامه را ساختمبد انسان که او خواست پرداختم
منور شهم دستگیر و ولی استدلیلم در این راه عبد علی است
کنون بر سخن گستران عجمبه مدحت کنم پشت تعظیم خم