گنج

بخش ۸ - در ستایش سخن و مدح استاد سخن گستران حکیم ابوالقاسم فردوسی علیه الرحمه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۶ بیت
الا ای خردمن بیدار هوشبدین نغز گفتار من دار گوش
زهرچ آفرید ایزد بی نیازبه نطق آمیزاده دید امتیاز
خدایش بلند از سخن پایه دادکه تاج کرامت به سر برنهاد
سخن بهتر از هر چه آن بهتر استخرد کهتر است و سخن مهتر است
سخن چون سخن آفرین آفریدهمه ما سوی از سخن شد پدید
سخن چون بیامد ز بالا به پستبدو گشت بشناخته هر چه هست
فرستاده گان را به تایید دینسخن آمد از آسمان بر زمین
سخن شد کلیم خدا را دلیلکه آسان گذر کرد از رود نیل
سخن شد به روح الامین اوستادکه دیگر ره اندر فلک پر گشاد
بهین معجز داور انبیاسخن بود در کرسی کبریا
سخن کرد هر راز پنهان پدیدسخن گنج اسرار را شد کلید
سخن گستران را به هر روزگارخدای جهانست آموزگار
به هرکس زبان سخن سنج دادمراو را کلید درگنج داد
سخن گسترانند در این جهانخدا را نگهبان گنج نهان
به ویژه مرآنان که در پارسیسخن ها به جا مانده زایشان بسی
به گیتی سخن گستران آمدندکه گوی سخن بر به چوگان زدند
همه شهریاران ملک سخنبی انباز در دروره ی خویشتن
همه نامجو ویژه دانای طوسکه شاهنشهی را فرو کوفت کوس
همه اخترانند واو ماهشانهمه شهریار او شهنشاهشان
به جوی بیان همه آب از اوستبه خورشید فکر همه تاب از اوست
بدی گوهر عقل و در سخنبه زیر زبان اندرش مختزن
شود راست تا بر تو این گفتگویزشهنامه بهتر گواهی مجوی
فرستاده ی پارسی گرخدایفرستادی اندر جهان رهنمای
سخن گستر طوس پیغمبریبد، و نامه اش، ایزدی دفتری
بدش درسخن گفته ی پهلویبه از گوهر تاج کیخسروی
ازیدون همی تا به روز شمارزما گنج آمرزش او را نثار
به ویژه مر آن نامور بخردانکه بودند مدحت گر خاندان
روانشان به مینو درآسوده بادگناهانشان جمله بخشوده باد
کز آنان نوآموز مردی منمکه دستانسرا مرغ این گلشنم
منم آفتاب سپهر سخنزبان من آمد درش را کلید
بود نامه ام به زهر نامه ایکزو در جهان گرم هنگامه ای
چو نامه ازو شاد جان رسولبود مرهم زخم قلب بتول
مراین بنده ی آستان حسینسروده در آن داستان حسین
چو فردوس گفتار را زان مقامسزد کش بود باغ فردوس نام
کس کی ز فردوس یاد آوردچو بر باغ فردوس من بگذرد
به فردوس فردوسی پاک تنشود خرم از باغ فردوس من
ازین نامه ی نغز گیتی طرازکه ماند زمن سالیان دراز
به دنیا درون کامرانی کنمپس از مردنم زندگانی کنم
بدین نامه خندان ز پل بگذرمسوی باغ فردوس روی آورم
بدین نامور نامه روز نشورکنم آتش دوزخ از خویش دور
خدایا به شاه شهیدان عشقبدان پر بها گوهر کان عشق
زمهرم بیفکن به سر سایه ایکه بندم بدین نامه پیرایه ای
به گلزار خرم جنان زین کتابشکفته کنم چهره ی بوتراب
سپهر آفرینا پناهم توییدلیل اندرین راست را هم تو یی
هزار و دو صد با نود و بود و پنجکه در بر گشادم ازین طرفه گنج
به آغاز چون یارشد کردگاربه انجام هم خواهدم گشت یار