بخش ۶ - در شرح خواب دیدن مرحوم ناظم و سبب نظم این کتاب مستطاب
یکی راز گویم بری از دروغپذیرد ورا هر که دارد فروغ
چو بگذشت بر سر مرا سال سیفراز آمدم رنج و انده بسی
شدم از سم رخش غم پایمالگرفتار و پا بست اهل و عیال
به دهر از درم بود دستم تهیبدانسان که از میوه سرو سهی
بدی کاش دستم تهی بود وامکز آن وام بد خواب و خوردم حرام
بریده چو از چار سو شد امیدجز این راه چاره ندیدم پدید
که آرم به شاه شهید التجازنم بر به دامانش دست رجا
شبی چاره جستم از آن چاره ساززدم بر به دامانش دست نیاز
که ای روح پاک تن ممکناتازین تنگدستی مرا ده نجات
همی گفتم و ریختم آب چشمبسی بودم از بخت وارون به خشم
خیال آن زمان بر ملالم فزودز غم اندر آن لحظه خوابم ربود
یکی بزم دیدم چو بزم بهشتتو گفتی که بودش ز مینو سرشت
به جوی اندرش همچو لعل مذابروان شکر و شیر و شهد و شراب
چه گویم ز اوصاف آن بزم خاصهمین بس که بد بارگاه خواص
طبقهای زرین در آنجا هزارز نارنج و لیمو و سیب و انار
همه میوههای بهشتی درختکه بد درخور مردم نیکبخت
در آنجا جوانان فرخ جمالهمه گلبنان ریاض وصال
ابر صدر آن بزم مینو فضاییکی تخت پیروزه پیکر به پای
بدان برنشسته یکی شهریارکه روی خدا از رخش آشکار
من استاده همچون گدایان به دریکی ز انجمن کرد بر من نظر
چو از شه مرا خواست اذن دخولدران بزم رفتم غمین و ملول
مرا از در مهر بنواختندفروتر در آن بزم بشناختند
بپرسیدم این نغز بزم آن کیستخداوند این بزم را نام چیست
بگفتند این بزمگه کربلاستخداوند آن شاه اهل ولاست
مر این فرقه هستند یاران اویبه دشت بلا جان نثاران اوی
درآن دم به ناگاه فرخنده شاهفکند از ره مهر بر من نگاه
بفرمود کای مرد فرسوده غمبسی دیده از روزگاران ستم
من از هر چه داری امید آگهمبه هرچ آرزوی تو کامت دهم
چو اینگونه دیدم به خود مهر شاهجبین سودم از عجز در پیشگاه
سرودم که ای کارساز همهبه سوی تو روی نیاز همه
دوچیزم ز بخشایشت هست کامیکی کم رها سازی از دست وام
دگر آنکه گویا زبانم کنیبه گفتار، نیکو بیانم کنی
که نامی به نام تو دفتر کنمثنای تو را روز و شب سرکنم
بگفت آنچه کام تو بد دادمتزبان سخنسنج بگشادمت
درین کار باشد خدا یار تومنم درد و گیتی مددکار تو
پس آنگاه لیمو و رمان چندزخوان برگرفت آن شه ارجمند
به دست یکی داد زان مهترانبدادش هم او نیز بر دیگران
همان رادمردی که بودم قریننهاد آن همه نزد من بر زمین
یکی خرمن اندر برم گرد کردز رمان سرخ و ز لیمون زرد
همه میوهها کاندر آن انجمنبد از رأفت شاه، شد زان من
چو بر من ز شه پرتو مهر تافتدرون و برونم همه نور یافت
یکی تشنه بودم شدم سیرآبیکی ذره بودم شدم آفتاب
تن خاکیام جان دیگر گرفتسرم افسر از فر داور گرفت
دوصد شکر کافروخت زان محفلمبه نور حسینی چراغ دلم
تعالی الله از بخت بیدار منکه آن شب در آن خواب شد یار من