بخش ۶۵ - گرفتن شبگرد آن شاهزادگان را و بردن به نزد ابن زیاد
شنیدم درآن تیره شام سیاهسپردند آن کودکان هرچه راه
نگشتند جز اندک ازکوفه دورکه اختر سیه بود و برگشته هور
به ناگه بدان کودکان بازخوردهم از کوفیان چند شبگرد مرد
مرآن بیکسان را به ره یافتندگرفتند و زی کوفه بشتا فتند
سوی پور مرجانه بردندشانبدان زشت گوهر سپردندشان
هم او گفتشان سوی زندان برندبه دست یکی روزبان بسپرند
که مشکور بودی نکو نام اونکو گوهرش زاده بد مام او
دلش پر ز نور هدایت بدیهوادار شاه ولایت بدی
چو مشکور دیدارشان بنگریدهمان حیدری فر ایشان بدید
ز دیدارشان درشگفتی بماندبدیشان بسی نام یزدان بخواند
بپرسید از آن هردو نام و نژادچو بشناخت خون ازدو دیده گشاد
به پای ازدرلابه سر سودشانبدان خردسالی ببخشودشان
به زنجیر و بند گرانشان نبستتن پاکشان ازن شکنجه نخست
ز زندان به جای دگر بردشانزدل غم به تیمار بستردشان