گنج

بخش ۶۴ - سپردن شریح قاضی دو طفل یتیم حضرت مسلم رابه پسر خود

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
شریح آن دو تن را به غمخواریاچنین گفت بامویه و زاریا
که ازگریه لختی درنگ آوریددل خود کم ازدرد تنگ آورید
بدانید فرمانده ی این دیارشما را زهرکس بود خواستار
گرایدر شما رابه دست آوردمرا خانه با خاک پست آورد
زتن بگسلاند سر پاکتانبه خون درکشد پیکر چاکتان
شما رابدین مرز بر جای نیستنشستن به مشکوی من رای نیست
شنیدم که امروز گردد روانزکوفه به یثرب زمین کاروان
به همراه آن کاروان کشنسزد گر سپارید راه وطن
ازآن پس کزاین سان سخن بازرانداسد نام فرزند خود را بخواند
بگفتش بپوید چو ره کاروانببندد جرس بر شتر ساربان
مراین هر دو تن را ببر زین دیاربه سالار آن کاروانشان سپار
بگو کاین دو غمدیده ی مستمندرساند به یثرب زمین بی گزند
سپس هر دو شهزاده را خواند پیشبسی سود بر پایشان روی خویش
به رخ بر زدیده روان رود کردسخن ها بس گفت و بدرود کرد
به هر یک یکی بدره ی زر سپردپسرش آن دو تن را به همراه برد
شبانگه که خورشید بر بست باربه ایوان مغرب ز مشرق دیار
فلک ز اختران کاروانگاه شدسر آهنگ آن کاروان ماه شد
اسد با دو شهزاده ی شیرزادسوی کاروان رفت مانند باد
سپردند آن هر سه تن مرحلهچو لختی در آن شب پی قافله
سپاهی پدید آمد از کاروانکه بودند زانسو به تندی روان
به شهزاده گان پور قاضی سرودز پی کاروان را شتابید زود
بگو باز یابیدشان بر به راهزشب تا نگردیده گیتی سیاه
دو تن راروان کرد و خود بازگشتدر غم بدان نورسان باز گشت
چو لختی برفتند شب تار شدز هر دیده مه ناپدیدار شد
به گیتی درون روشنایی نماندنگه را به چشم آشنایی نماند
برآمد به گردون یکی تیره دودکز آن شد سیه روی چرخ کبود
سیه شد جهان از کران تا کرانتو گفتی بلا بارد از آسمان
جهان گفتی اهریمن تیره روستکه از قیر نابش بیندوده پوست
در آن شب دو شمع فروزان دیننمودند ره گم در آن سرزمین
بهر سو که گشتند پویان رواننشانی ندیدند از آن کاروان
بیابان و تاری شب و راه دورز بیننده چشم فلک رفته نور
دو نوباوه از دودمان خلیلدر آن دشت هامون سپر بی دلیل
گریزان ز دشمن هراسان ز خویشتن از رنج خسته دل از درد ریش
به تیمار و درد از غم جان کسلز مادر جدا از پدر داغ دل
ز هر سوی جوینده ی کاروانز دل چون جرس بر کشیده فغان
به فرسنگ های گران ره نوردخلیده به پا خار و رخ پر ز گرد
نه زاد اندر آن راه و نی راحلهلبان خشک و پاها پر از آبله
چه گویم که بد حال ایشان چسانچه آمد در آن ره بدان بیکسان
چه گردون شود گرم رو در ستیزکسی را ازو نیست پای گریز
قضای خدایی چو بند افکندبر زیرکان در کمند افکند
قدر کان به هر کار بر چیر دستمر او را بود هر کسی زیر دست
ز تقدیر سوی که جویی پناه؟که گردیده از از شش جهت بسته راه
گریزان چو سو از بلا می روی؟چرا می گریزی؟کجا می روی؟
ز خاک ار به گردون گذار آوریور از روی و آهن حصار آوری
اگر جاگزینی به چشم پلنگوگر در گریزی به کام نهنگ
بگیرد گریبانت دست بلانگردی ز سر پنجه ی او رها
گریز از قضای خدایی مجویبلا خواه و راه ولا را بپوی
بسا سالخوردان مرد آمدندکه ازجان خریدار درد آمدند
بسا خرد سالان همت بزرگنپیچیده روی از یلان سترگ
چو فرخنده مسلم نژادان راددو نورس جوان عقیلی نژاد
خرد گرد ساز و فرادارگوشیکی نغز گفتار ایشان نیوش
که درسینه از غم دلت خون کندمر آن خونت ازدیده بیرون کند