گنج

بخش ۶۳ - آگاهی یافتن ابن زیاد ازحال کودکان جناب مسلم «محمد » و «ابراهیم » و جستجو کردن ازآنها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
چو شد مسلم اندر بهشت برینزفرو شکوهش تهی شد زمین
به فرمانده ی کوفه ابن زیادیکی گفت زان مردم پر فساد
که درکوفه ازمسلم نامداردو فرزند مانده به جا یادگار
صدف گشته این مرز و آن دو زبیمنهانند در وی چو در یتیم
بد اختر پرستنده گان راسرودکه آن هردو راباز یابید زود
بد هر خانه بینید آن کودکاننمایید ویرانه اش درزمان
چو یک هفته زین ماجرا درگذشتبه ایوان روان قاضی کوفه گشت
مرآن هردو شهزاده را پیش خواندچو جان و دل اندر برخود نشاند
به ایشان همی مهربانی فزودزدیده به رخ اشک خونین گشود
چو دیدند آن کودکام بزرگکه گرید چنان زار مرد سترگ
بگفتندش ای چون پدر مهربانبه ما ازچه داری بدینسان فغان؟
درین مرز مانا زخصم پلیدبه فرخ پدرمان گزندی رسید؟
گروهی که بردند فرمان اونمودند جان ها گروگان او؟
نهادند سر در مدد کاری اشو یا پا کشیدند ازیاری اش؟
به پاسخ چنین گفت پیر نوانکه ای دو گرانمایه زیبا جوان
همی هستی ازنیستی شد پدیدسوی نیستی باز خواهد چمید
درختی بود زندگانی که مرگفرو ریزدش عاقبت بار و برگ
شکیبابی از داور دادگربخواهید درمرگ فرخ پدر
که شد کشته از تیغ بد خواه زارازآن پس که جست اوبسی کارزار
شکستند پیمان او کوفیاننبستند بر یاری او میان
دو شهزاده ی داد فرخنده فرچو گشتند آگه زمرگ پدر
فتادند برخاک زار ونوانتو گفتی روانشان زتن شد روان
زمانی ز سر رفته بد هوششانگرفته زمین اندر آغوششان
به بالین آن دو چو ابر بهارگرستی همی قاضی کوفه زار
چو بگذشت لختی به هوش آمدندزمرگ پدر درخروش آمدند
گشودند ازدیده خوناب راچنین مویه کردند سرباب را
که کوشنده نام آورا سروراگرانمایه اسپهبدا صفدرا
فروغ جهان بین آزاده گانبه جا مانده از نامور زاده گان
گزین پور عم شاه لولاک رابرادر پسر حیدر پاک را
به رزم آتش خرمن دشمنانشهاب روان سوز اهریمنان
کجا روی فرخنده بر گاشتی؟دو فرزند خود زار بگذاشتی؟
چرا راه مینو گرفتی به پیش؟نبردی دو نوباوه همراه خویش؟
همانا دریغ آمد ای گل تو راکه بر شاخ نالد دو بلبل تورا
به باغ بهشت اندر ای راد سرونبودت گریز ازدو نالان تذرو
کجا ای درخت تناور شدی؟به سر بر که را سایه گستر شدی؟
کجا گشتی ای مهر رخشان نهان؟که درچشم ما تار کردی جهان؟
کجات آن فروزنده فریلی؟کجات آن هنرمندی و پر دلی؟
کجا آنهمه مهر با بی کسان؟پرستاری بی پدر نورسان؟
کجات آنهمه رزم در راه دین؟پی یاری تاجور شاه دین؟
کجات آن خروشیدن رعدوار؟به نام آوران درصف کارزار؟
دریغ از تو ای پاک جان همهکه بگسستی از تن توان همه
ببراد دستی که زد برتو تیغچرا برتو هیچش نیامد دریغ؟
همانا و خصمی که با تیغ کینز پیکر بریدت سر نازنین
دریغا که دور از دیار آمدیچنین کشته درکوفه زار آمدی
تو دور ازشهنشه شدی و زتو دورشدند این دو غمناک آواره پور
پس ازمرگ تو ای دلاور پدردو پور تو را تا چه آید به سر؟
پس ازتو که مارا شود دلنواز؟به آواره گی مان شود چاره ساز؟
به مرگ توبد ای سرافراز باببناهای آباد گیتی خراب
نه شب باد دیگر جهان را نه روزنه ماه و نه خورشید گیتی فروز
نه مردی نهد پای مردی به جنگنه گردی نشیند به زین خدنگ
نه سر پنجه ای تیغ بازد همینه دستی سنان برفرازد همی
چو لختی مرآن هردو فرخ پسربه مرگ پدر مویه کردند سر