گنج

بخش ۶۶ - رها کردن مشکور کودکان را و فرستادن به طرف قادسیه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۶ بیت
زکف حرمت هردو نگذاشتیهمی پاس حرمت نگهداشتی
چو بگذشت ازآن داستان روزچندهمه پست شد فتنه های بلند
روان شد به زاری شبی ازشبانبرآن دو زیبا جوان روزبان
برآن دو شهزاده ی پاک خویبگفت این و بنهاد برخاک روی
که ای نو نهالان باغ خلیلدو نوباوه از بوستان عقیل
به نادانی ار سر زد از من گناهبه رخ شرمسارم به لب عذر خواه
بخواهید ازدادگر کردگارکه بخشد گناهم به روز شمار
گر ازپور مرجانه بینم گزندوگر بگسلد پیکرم بند بند
نخواهم سپردن شما رابدویزمن کی زند سر چنین زشت خوی
نمانم که دربند مانید زارفرستم شما را به یثرب دیار
چو رفتید با من هر آنچ ازستمکند پور مرجانه زان نیست غم
جوانان شنیدند چون گفت پیربگفتند کای پیر روشن ضمیر
تورا دل زدادار پر نور بادچو نام تو سعی تو مشکورباد
بکن آنچه خواهی که فرمان تو راستهمان فرد نیکو ز یزدان تو راست
چو خور شد به بنگاه مغرب درونمه از تیره زندان شب شد برون
سبک روزبان آن دو شهزاده رابه باغ مهی سرو آزاده را
ز زندان برون سوی دروازه بردبدان هر دو تن خاتم خود سپرد
بگفتا شوید ای دو زیبا جوانازین ره سوی قادسیه روان
در آنجا مرا یک برادر بودکه از دوستداران حیدر بود
نمایید این خاتم من بدویسوی یثرب آیید از او راه جوی
نشان چون زمن بیند آن مرد دینرساند شما را به یثرب زمین
بدو کودکان پوزش آراستندورا مزد نیکو ز حق خواستند
جوانان برفتند واو بازگشتدگرگونه نقشی زنو ساز گشت
چو لختی برفتند درنور ماهنهان شد مه و گشت گیتی سیاه
چناه تیره گی برزمین چیره گشتکه بیننده ی آسمان تیره گشت
درآن تیره شب گم نمودند بازجوانان فرزانه راه حجاز
چو کین جستن آمد جهان کام اونیارد تنی جستن ازدام او
چو آمد سپیده دمان آفتاببه سوی ره خاور اندر شتاب
بدیدند خود را دوگردون فرازبه بیرون دروازه ی کوفه باز
زکین بد اندیش ترسان شدندبه خود زین شگفتی هراسان شدند
درآنجا چو کردند لختی عبوربدیدند خرماستانی ز دور
روان سوی خرماستان آمدندبه زیر درختی نهان آمدند
چو بلبل به گلبن گرفتند جایشدند ازسر سوگ دستانسرای
ز سوز دل خویش بریان شدندبه خود بر یتیمانه گریان شدند
چنین تا که پیشین دم آمد فرازبدند آن دو تن گرم سوز و گذار
بدیدند کامد زره با شتابکنیزی که از رود بر دارد آب