بخش ۶۱ - در ذکر شهادت هانی بن عروه رحمه الله علیه به امر ابن زیاد
بزد بانگ سالار کوفی دیاربه دژخیم بد گوهر نابکار
که رو کارهانی بپرداز نیزدرآور ز پایش به شمشیر تیز
به فرمان او بر به آسانیاروان گشت دژخیم زی هانیا
بیاورد پیر نوان رابه بندبه جایی که بد مسلخ گوسفند
همی گفت با مویه آن پاکزادکجایند مردان مذحج نژاد؟
نیارست ازبیم بد خواه اوبه یاریش گردد تنی رزمجو
بنالید برپاک جان آفرینکه ای کردگار جهان آفرین
یگانه خدایی و دانا توییهمه عاجزیم و توانا تویی
گواهم تو هستی که درراه دینسرو تن سپردم به شمشیر کین
به ناگاه دژخیم بدخو پرندبزد بر بر پیر پیروزمند
برنامدارش شد ازتیغ چاکسر سرفرازش نگون شدبه خاک
دریغا ازآن موی کافور گونکه کردش بداندیش بررنگ خون
بدان پیر فرخنده بادا درودکه حق را یکی بنده ی پاک بود
به راه خدا کرد مردانه کاربه مردی سرآمد برو روزگار
زگیتی چو هانی برون برد رختسرپاک او قاتل شوم بخت