گنج

بخش ۶۰ - در بیان فرستادن ابن زیاد بکربن حمران را به کشتن جناب مسلم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۲ بیت
بدو گفت کاین هاشمی را ببربه بام و ز پیکرش برگیر سر
به خون پدر خون بریز ازتنشبیفکن پس ازبام در برزنش
پدر کشته دست دلاور گرفتبه بام آمد و تیغ کین برگرفت
همی خواست برگیردش سرزتنبلرزید زاندیشه بر خویشتن
فتاد از کفش تیغ و آمد فرودازآن تند بالا سوی کاخ زود
بپرسید فرمانده ی کوفه زویچرا بازگشتی مرا باز گوی
چنین گفت دژخیم بیدادگرکه شخصی مهیب آمدم درنظر
ز دیدار او رفت دستم زکارمرا تن بلرزید سیماب وار
بد اختر دگر مرد را برگماشتکه با تیغ در بام دژ پا گذاشت
مراو هم بترسید و بی تاب گشتهمی زهره اندر دلش آب گشت
بسی پور مرجانه شد تنگدلسپس گفت با شامی یی سنگدل
که رو کار آن هاشمی کن تمامتنش را به زیر اندر افکن زبام
به کف خنجر آن شامی بد گمانبه بام دژ آمد چو صرصر دمان
سپهبد چو آن تیره دل را بدیدبدانست روزش به آخر رسید
همی دید از چهره اش آشکارکه از وی سرآید برو روزگار
کسی کز ازل تیره شد رای اوپدیدار باشد ز سیمای او
به تکبیر یزدان زبان برگشادبه پاکی خدا را بسی کردیاد
وزان پس فراوان به زاری سرودبه پیغمبر و آل پاکش درود
سپس با دلی مستمند و غمینبیاورد رو سوی بطحا زمین
که این پاک فرزند شیر خدایمرا بنگر اینک به بام سرای
گرفتار دژخیم میشوم بختدودست من از پشت بربسته سخت
نه ام غمگسار و نه فریاد رسنه آگه زاحوال من هیچکس
اجل گشته نزدیک وره سخت دورحکایت فراوان و دل ناصبور
که سوی تو ازمن رساند سلام؟که گوید درود و که آرد پیام؟
ابو طالب آن پاک گوهر کجاست؟چه شد حمزه ی راد و جعفر کجاست؟
پیمبر شهنشاه مختار کو؟پسر عم او شیر دادار کو؟
نه عم و نه فرخ پدر برسرمنه مادر نه فرزند نی خواهرم
نه عباس و نی اکبر تیغ زننه شهزاده قاسم جوان حسن
که بینندم اکنون چنین دل فکارگرفتار دژخیم بر روزگار
بگفت این و از دل یکی آه کرددم از ناله و مویه کوتاه کرد
بداختر سراز پیکرش کرد دوربدو زار بگریست کیوان و هور
جدا چون سر پاک سالار کردتن ازبام کاخش نگونسارکرد
تنی ازبر باره شد سرنگونکه چشم نبی درغمش پرزخون
چو آن پاک تن بر زمین اوفتادترلزل به عرش برین اوفتاد
همه آفرینش بدو خون گریستاز آن جمله پیغمبر افزون گریست
پر ازناله شد چرخ و پر مویه خاکبرآمد خروش ازسمک تا سماک
دریغا ازآن کشته دور ازوطندریغا ازآن شیر شمشیرزن
دریغا ازآن بازوی زورمندکه دست اجل کرد او رابه بند
چنین است کردار گردان سپهرکه با کس نیارد به انجام مهر
گرت بر نشاند به اورنگ عاجنهد برسرت گرز یاقوت تاج
به یک گردش ازگاه بربایدتتن و جان ز تیمار فرسایدت
از آن پس که مسلم به مینو چمیدگه جانفشانی به هانی رسید