بخش ۵۴ - فرستادن ابی زیاد
به ناوردگه چون فرازآمدندزهر گوشه درترکتاز آمدند
نیاورد فرزانه یزدان شناسزانبوه لشکر به دل برهراس
چو شیری ز زنجیر گشته رهاویا همچو بگشاده کام اژدها
بدان بد سگالان پرخاشگرابا سرفشان تیغ شد حمله ور
به هر سو که افکند رخشان پرنددونیمه بیفکند مرد و سمند
به ناگاه آن لشگر بد گمانگشادند پیکان بدوی ازکمان
زبس تیر کامد به پیکر درشچو مرغان پدید آمد از تن پرش
زهر حلقه ی جو شنش خون بجستتن نامدارش ز پیکان بخست
زن و مرد کوفی به بام آمدندابر دسته های نی آتش زدند
فرو ریختند آنهمه نی زکینابر فرق شیر نیستان دین
گشادند ازهر طرف چنگ هازدندش به پیکر همی سنگ ها
سپهبد به دل درنیاورم بیمهمی کرد با تیغ مردان دونیم
یکی دون بکربن حمران به نامبه ناگه برآورد تیغ ازنیام