بخش ۱۱۳ - ذکر بستن ابن سعد آب را برروی امام علیه السلام
به فرزند مرجانه رفت آگهیکه فرمانده ی تخت شاهنشهی
بکنده به خرگاه چاهی شگرفکه آبش بود سرد – مانند برف
نوشت آن ستم گستر نابکاربه بن سعد ناپاک نستوده کار
که برشاه دین کار بنمای تنگمهل تا کند چاه و پیش آر جنگ
به فرمان دژخیم بیدادگرعمر آن تبه گوهر کینه ور
نگهبان و جاسوس برشه گماشتبه عیوق منجوق کین برفراشت
چو لب تشنه گشتند اهل حرمکشیدند آه از دل پر زغم
زافغانشان شه به چهر اشک راندسپهدار اسلام را پیش خواند
دل آگاه شیر کنام یلیمه هاشمی نور چشم علی
ببوسید نزد شهنشه زمینبدو گفت سبط رسول امین
گزین کن زیاران حق سی سوارپیاده دو ده مرد خنجر گذار
ازیدر به همراه یاران شتاببرو تا به نزدیکی رود آب
مگر دشمنان را شکست آوریگوارنده آبی به دست آوری
شنید این چو عباس از شاه دینپذیرفت فرمان و بر شد به زین
به همره دو ده مشک و پنجاه مردببرد و برانگیخت هامون نورد
چو سیل اندر آمد در آن رودبارز پی آن دلیران دشمن شکار
چو آن قوم را عمر و حجاج دیدبگفتا ز بهر چه کار آمدید؟
هلال سرافراز گفتا بدویمنم ابن عم تو ای کینه جوی
زبان خشک و دل پر زتاب آمدمسوی رود از بهر آب آمدم
بدو گفت زشت اختر بدنهادکه ای نامور راد فرخ نژاد
بیاشام ازین آب شیرین گوارگوارا بود بر تو ای نامدار
بدو گفت جان دلیری هلالکه ای مرد زشت اختر بد سگال
چسان شدروا؟آن که من سردآببنوشم نشانم زدل التهاب؟
چنین گفت اهریمن پر فسادکه این است فرمان ابن زیاد
ازو چون هلال دلیر این شنیدبه یاران فرخ خروشی کشید
که هان مشک ها پر زآب آوریدسوی خیمه ی شه شتاب آورید
دلیران به فرمان آن کامیابنمودند پر مشک ها را زآب
چو آگاه گشتند کوفی سپاهببستند ره را به یاران شاه
جهانجوی – عباس پیروز روزشهاب درخشان عفریت سوز
سپه رابه تیغ آنچنان بیم دادکه کس نامدش جنگ جستن به یاد
پراکنده گشتند از رزمگاهزگرد سرافراز یاران شاه
به پیروزی آن شیر مردان دینسبک بازگشتند از آن دشت کین
چو باد خزان در شتاب آمدندسوی شاه با مشک آب آمدند