گنج

بخش ۱۱۴ - انجمن فرمودن امام(ع)با عمر بن سعد ملعون درمیان دو لشگر و چگونگی آن حال

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۰ بیت
شبی راد فرزند خیرالبشرهیونی فرستاد سوی عمر
که ای کوفیان را سرانجمنزلشگر بپیمای ره سوی من
بیا تا میان دو لشگر به همنشینیم و گوییم ازبیش وکم
فرستاد ه آمد به کردار بادپیام شهنشه به دژخیم داد
عمر اندر آن تیره شام سیاهسوی لشگر شاه پیمودراه
به همراه آن زنشت تیره روانتنی بیست ازکوفیان شد روان
پرستنده گان جای پرداختندمیان دو صف مسند انداختند
شهنشاه و سالار کوفی سپاهنشستند باهم درآن جایگاه
تو با این شناسایی ازدشمنیچرا با من این بد سگالی کنی؟
مرایار شو تا خداوندگارتو را یارگردد به روز شمار
نه من پاک فرزندم پیغمبرم؟گل باغ شیر خدا حیدرم؟
زمن دست بردار تا زین دیارشوم سوی یثرب زمین رهسپار
مکن زشت از جنگ من نام خودبیندیش لختی زانجام خود
به شه پاسخ آورد آن پر فسادکه اندیشه دارم زابن زیاد
چو یار تو گردم –کند با شتابمرا خانه ی زنده گانی خراب
کشد کودک و بسته گانم امیرکند دختران و زنانم اسیر
بدان بد گهر گفت دارای دینکه اندیشه کن از جهان آفرین
هر آنچ از تو گیرند دینار و زرببخشم تو را من از آن بیشتر
یکی خانه بخشم به یثرب زمینتو را دلنشین همچو خلد برین
بدین سوی دارمت پاس از بدیبدانسوی از کیفر ایزدی
عمر گفت: ازمیر کوفه دیارفزون دارم اندیشه ای شهریار
چو دید آن خداوند گیتی پناهکه بدخواه را برده شیطان ز راه
بدو گفت: کای تیره مغز پلیدچنان خواهم از آنکه جان آفرین
که در بستر خواب بی سر شویدمی درجهان شادمان نغنوی
به قتلم ازآن کرده ای سخت پیکه شاید یزیدت دهد ملک ری
زخشم خدا برتو آید نهیبهم از گندم ری شوی بی نصیب
چنین گفت با داور دین عمرگر، از گندم ری نبینم ثمر
زکشت وی ام خوشه ی جو بس استکه این آرزو در دل هر کس است
چو گفت این، شهنشاه ازو روی تافتعمر هم به لشگرگه خود شتافت
از این مجلس شاه دین با عمرچو فرزند مرجانه شد با خبر