گنج

شمارهٔ ۱

دلم از وحشت تنهایی شب‌ها خون استغمم از حسرتِ آن چهره روزافزون است
با تو شادم اگرم جای به دوزخ بدهندبی‌تو در خُلد برین خاطر من محزون است
دل مجروح من از قطرهٔ خون بیش نبودپس چرا دامنم از خون جگر جیحون است
بعد ازینم سر و کاری نبود هیچ به عقلعاقل آن است که از عشق رخش مجنون است
مدتی رفت که از هجر تو بیمارم و تومی‌نپرسی ز منِ خسته که حالت چون است
تو پریشان مگر آن زلف مسلسل کردیکه پریشانیِ آشفته‌دلان افزون است
به تماشای گلستان و گلم نیست نیازکه کنار و برم از لخت جگر گلگون است
به درآی از دو جهان و به فراغت بنشینعالم عشق ازین هر دو جهان بیرون است
نیست نسبت، قد موزون تو را هیچ به سروسرو موزون بود اما نه چنان موزون است
دل الهامی اگر گشته پریشان نه شگفتهمه دانند دل غمزده دیگرگون است