گنج

شمارهٔ ۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۳۱ بیت
تا دلم شد به خم زلف رسای تو اسیربازوی عقل مرا کرد جنون در زنجیر
کرده آهوی دلم را به خطای تن مندر نیستان مژه شیر نگاهت نخجیر
از پی صید من از طرّه و ابروی و مژهگه کمند آوری و گاه کمان گاهی تیر
صنما! سنگدلا! سر و قد! سیمبرا!نیست بازیچه چنین عشق مرا سهل مگیر
من خود این فال زدم تا که بدیدم رخ توکاخرت سلطنت حسن شود عالمگیر
گر ز ابروی و مژه تیر و کمان برگیریبه یکی لحظه کنی ملک جهان را تسخیر
با غم عشق تو در عین جوانی پیرمهمچو من کیست که در عین جوانی شده پیر
حالیا تا که تو را دست دهد با من مستباده پیمای و قدح نوش و ز می ساغر گیر
که به گوش دل من گفت سروشی امروزروز جشن اسدالله بود و عید غدیر
اندرین روز به فرموده ی یزدان، احمدکرد سلطان نجف را به همه خلق امیر
کیست سلطان نجف شیر خداوند علیکه نبی راست طرازنده ی دیهیم و سریر
آنکه چون ایزد دادار علیم است و حکیمآنکه چون احمد مختار بشیر است و نذیر
جلوه ی شاهد غیب آنکه بود بی شک و ریباز نهان راز دل خلق جهان جمله خبیر
آن امیری که نبودش ز پس پیغمبرهمچو ذات احدیت نه عدیل و نه نظیر
جزیی از دفتر وصفش نتوانند نگاشتگر فلک صفحه شود اهل سماوات دبیر
جامه ی خالقی و کسوت مخلوقیّتآن به بالاش طویل این به قدش بود قصیر
چو زر بیغش خورشید شود پاک عیارمس قلبی که ببیند ز ولایش اکسیر
توتیا گر کشد از خاک در شاه به چشممور در چاه ببیند به شب تیره، ضریر
احمد ار شمس وجود است علی چون قمر استدر سپهر شرف این هر دو ندارد نظیر
این کلف بر رخ ماه فلکی دانی چیست؟لطمه زد غیرت رایش به رخ بدر منیر
عذرخواه همه ی اهل گنه گر شود اوچه کند بار خدا گر نشود عذر پذیر
ای صفات احدیت شده از دست تو فاشکه حلیمیّ و کریمیّ و سمیعیّ و بصیر
دست تدبیر تو چون تیغ برآرد نه عجبسپر اندازد اگر در بر تیغش تقدیر
کفر با مهر تو زان دین که نه با مهر تو بِهبلکه جز مهر تو دینی نکند کس تصویر
دادخواه آمده ام بر درت از جور سپهرای غنی همچو خداوند بده داد فقیر
عرض حاجت نتوان کرد به درگاهت از آنکهمه ی اهل جهان را تویی آگه ز ضمیر
دست دست تو بود ز آنکه تویی دست خدایزنده فرمای و بمیران و ببخشای و بگیر
لذت مهر توام کی رود از دل که مرابا دل آمیخته مهر تو چو شکّر با شیر
زان به ملک سخنم گشت لقب الهامیکه مرا مدح تو الهام شد از حی قدیر
تا رخ باغ شود همچو طبرخون به بهارتا شود چهره ی گلزار به دی مه چو زریر
یار و بدخواه تو را چون سحر و شام بوددو رخ آموده به کافور و براندوده به قیر