شمارهٔ ٨٨۶
یکی پرسید ز افلاطون بگاه نزع کای داناکجا دفنت کنم وقتی که روی از خلق برتابی
برآورد از جگر آهی حکیم زنده دل وانگهبگفتش دفن کن هر جا که خواهی گر مرا یابی
مدار ابن یمین زین پس نظر بر تن چو دانستینه این خاکی نه این بادی نه این آتش نه این آبی
ز خود گر آگهی خواهی بکوی نیستی در شوکه تو در عالم هستی نه بیداری که در خوابی