شمارهٔ ٨٠٢
ای صاحبی که یابد از لطف دلگشایتمحبوس چاه محنت از بند غم رهائی
گر پرتوی ز رایت بر خاک تیره افتدهر ذره آفتابی گردد بروشنائی
آنم که فکر بکرم با زیور مدیحتمشهور عالمی شد در حسن و دلربائی
پیوسته ام بمهرت وز دیگران گسستهدر دیده خاک پایت کرده بتوتیائی
گفتم بصیقل لطف آئینه دلم راروزی بشادکامی از زنگ غم زدائی
زان پس که چند گاهی بودم بر تو گفتیدر حضرتت بخوانم اصغا اگر نمائی
گر هرگزم نبینی در خاطرت نیایموانگه که پیشت آیم گوئی فلان کجائی
هرگز مباد بندی بر کارت اوفتادهاز کارم ار چه بندی هرگز نمیگشائی