گنج

شمارهٔ ٧٨٧

قافیه: هی۱۲ بیت
ای پیک پی خجسته نسیم سحرگهیلطفی کن از برای دل خسته رهی
بگذر بدانجناب که از لطف صاحبشیا بی نشان خلد چو در وی قدم نهی
یعنی جناب حضرت شاهی که می نهدشیر فلک ز هیبت او سر بر و بهی
فرخنده تاج دولت و دین کاهل فضل رادوران اوست موسم آسایش و بهی
اول ببوس خاک درش وانگه اینسخنبر گوی و مگذر از سر ایجاز و کوتهی
گو با وجود جود تو آن کو مراد دلبر آستان غیر تو جوید ز ابلهی
از دنب لاشه سگ طلب دنبه میکندو آماس باز می نشناسد ز فربهی
اکنونکه روزگار برآشفت و فتنه گشتو آفاق شد ز مردی و وز مردمی تهی
مردی بسان رستم دستان تو میکنیداد کرم چو حاتم طائی تو میدهی
چون در زمانه ز اهل هنر با خبر توئیبادا ز حال ابن یمین نیزت آگهی
تا خرگه سپهر منور بود بماهبادت معاشرت همه با ماه خر گهی
رایت بهر طریق که تابد عنان عزماقبال در رکاب تو بادا بهمرهی