شمارهٔ ٧٧١
میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره هاز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته
روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمعزانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته
هدهد قواده را با تاج میدارد نگاهباز را بین پایها در بند و چشمان دوخته
عیبش آخر این نه بس کابن یمین از دور اوستبا زلال شعر خود در تیه حرمان سوخته
هین مکن با عیب گردون ساز ایدل بهر آنکبا هنرمندان بود بر قصد جان آموخته