گنج

شمارهٔ ٧۵٣

دلا ز حال بد خود مکن جزع زنهارصبور باش چه دانی نکو شود ناگاه
مجوی صحبت دنیا کز آن همیترسمکه همچو صحبت سنگ و سبو شود ناگاه
بترک وصلت او گیر کز فضیحت اوبسیط خاک پر از گفتگو شود ناگاه
فروغ آتش شهوت مده بباد املکه آبروی تو چون آب جو شود ناگاه
بگرم مهری گردون مباش غره از آنکه بیگناه ترا کینه جو شود ناگاه
هنر طلب که هنرمند را سعادت و بختبروزگار کهن باز نو شود ناگاه
هنر چو مشک بود مشک کی نهان ماندجهان ز نفحه او پر ز بو شود ناگاه
کنون چو ابن یمین را هنر پناهی نیستکه لطف بیند اگر سوی او شود ناگاه
بکنج عافیت آرام جست تا پایشمگر بگنج قناعت فرو شود ناگاه