شمارهٔ ٧٢٢
حبذا باغ و راغ علیا بادو آن ریاض چو اطلس و خز او
ز اعتدال هوا عجب نبودهمچو نی گر شکر دهد گز او
کرم قز برگ توتش ار بخوردحلقه سیم و زر شود قز او
سردی آب او کند احساستشنه بالای چاه صد گز او
هوش ارباب عقل بربایدچون کند جلوه دختر رز او
چون نقاب بلور بر بنددآن عقیق تر زبان گز او
گوئیا آتشی گداخته اندکرده از آب بسته مرکز او