گنج

شمارهٔ ٧١۴

ای شهنشاهی که هر جا در جهان آزاده ایستاز میان جان و دل شد بنده احسان تو
بسکه با خلقان عالم همتت اکرام کردگشت تاریخ مکارم در جهان دوران تو
عرضه دارد کمترین بندگان ابن یمینیک سخن در بندگی گر باشدش فرمان تو
بر جنابت هر که باشند از عوام و از خواصهر یکی شغلی معین دارد از دیوان تو
لیک از آنها گر یکی کاری بدشواری کندهست غیری نصب کردن بهر آن آسان تو
وانکه من چاکر بدان موسوم کردم خویش رادر همایون حضرت چون روضه رضوان تو
وانگهر پاشی بود زین بنده بر رسم نثاردر میان بزم و رزم و مجلس و میدان تو
ای تو در مردی علی آئین و من قنبر تراوی تو در سیرت محمد سان و من حسان تو
در خراسان و عراق اکنون کجا داری نشانشاعری کو همچو من باشد مدایح خوان تو
چون روا باشد کز اینسان بنده بیمثل رالقمه ئی روزی نباشد بی جگر بر خوان تو
گرچه نانت گندم است و آستانت جنت استمن نیم آدم چرا بی بهره ام از نان تو
گوهرم صد جای دیگر گرچه میآرد بهالیکن این سودا ندارد سود با هجران تو
در فراغت گر شود فردوس اعلی جای منیعلم الله کآیدم خوشتر ازان زندان تو