گنج

شمارهٔ ٧١٠

یکچند شد که بر هدف دل کمان چرختیر از کمین گشاد و فروبست کار من
وز دور نا موافق و ایام مختلفآشفته شد چو زلف بتان روزگار من
وز اختلاف گردش گردون دون نوازاغیار من شدند کنون یار غار من
وز صرصر هموم و دم سرد حاسدانبی برگ و بینوا چو خزان شد بهار من
با عقل کار دیده که در حل مشکلاترای ویست مؤنمن و مستشار من
گفتم از آنچه میکشم از دهر شمه ئیزان پس که در گذشت ز حد اضطرار من
گفتا که مسپر ابن یمین جز طریق صبرکاینست در حوادث دهر اختیار من