گنج

شمارهٔ ۶٩۴

منت ایزد را که گردون گر که یکچندی مرادر جهان میداشت سر گردان بسان خویشتن
از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبتدشمنانم را بکام دوستان خویشتن
من نه چون دونان برای نان چنین سر گشته امبهر آب افتاده ام دور از مکان خویشتن
از مکان خود اگر بیرون فتادم عیب نیستاز هنر بیرون فتد گوهر ز کان خویشتن
بس که در بیدای حیرت عقل سرگردان شودگر بگویم شمه ئی از داستان خویشتن
ز احتمال بار غم چو کان صفت شد قامتمگرچه بردم گوی ز اقران در زمان خویشتن
من ز طبع همچو آب خویشتن در آتشمدر قفص از چیست بلبل از زبان خویشتن
خویشتن را هر که بر تیغ زبان من زندخونش در گردن که دارد قصد جان خویشتن
تا من از خوان قناعت سیر کردم آز رابسته ام از لقمه دونان دهان خویشتن
منت رضوان نیرزد کوثر و باغ بهشتما و آب روی خویش و بوستان خویشتن
بهترست از توتیائی کان بمنت پرورندچشم ما را گرد و خاک آستان خویشتن
آشکارا کرد پیش از آفرینش رزق توآنکه نتوانی نهفت از وی نهان خویشتن
هر کرا بینی بگیتی روزی خود میخوردگر ز آن تست نانش یا ز آن خویشتن
پس ترا منت ز مهمان داشت باید بهر آنکمیخورد بر خوان احسان تو نان خویشتن
از طمع خواری همی خیزد بترک آن بگیرتا شوی در ملک عزت کامران خویشتن
ور همی خواهی که یابی نام آزادی چو سروراستی کن با همه خلقان بسان خویشتن
بشنو از ابن یمین این پندهای سودمندور خلاف این کنی بینی زیان خویشتن