گنج

شمارهٔ ۶٩١

می نوش و شادباش و طرب کن که دمبدمنو مهره ئی برآید ازین حقه کهن
چیزیکه هست و بود و بود نیست غیر ایناین لوح اگر هزار پی آری ز سر به بن
زای زبان عجز گره میشود چو هادر شرح آنکه هست بر آن دال کاف کن
ابن یمین نصیحت پیرانه میکندتا بخت نو جوان شودت گوش کن سخن
گر رنج دل همی طلبی از برای رزقفکرت بجمع بیشتر و پیشتر مکن