گنج

شمارهٔ ۶٧٩

شبی بحجره خلوتسرای عقل گذشتملول گشته ز اغیار و یار ابن یمین
چو شد بحجره درون تازه تر ز بخت جواننشسته دید یکی پیر کار ابن یمین
چو یافت محرمش از پر دلی اساس نهادشکایتی دو سه از روزگار ابن یمین
سؤال کرد در اثنای آنکه چند بودبسان سرو سهی بی یسار ابن یمین
جواب داد که آزادگان چنین باشندتو در زمانه نظر برگمار ابن یمین
نگاه کن که ز ابنای دهر یک کس هستکه نیستش گله زو صد هزار ابن یمین
غم جهان چه خوری چون جهان نیرزد غمدمی که هست بشادی گذار ابن یمین