گنج

شمارهٔ ۶۴٠

قافیه: ان۱۵ بیت
ای نسیم صبحدم زانجا که لطف طبع تستگرچه میدانم که هستی سخت سست و ناتوان
یک سحر بگذر ز بهر خاطر ابن یمینبر جناب خسرو عادل امیر شه نشان
سرور گیتی شهاب دولت و دین بوالفتوحآنکه زیبد خاک پایش تاج فرق فرقدان
آنکه باز همت او چون کند عزم شکارکرکس گردون رباید چون کبوتر ز آشیان
چون بدانعالیجناب جنت آسا بگذریعرضه دار اول زمین بوسم بعزت بعد از آن
گو رهی ز انعام عامت داشتی اسبی پیلتنگفته ئی بودند او و رخش رستم توأمان
نرم رو بودی چو آب و تیزتک مانند بادسم چون پولاد او بر خاک ره آتش فشان
گه شدی سوی بلندی چون دعای مستجابگه به پستی آمدی همچون قضای آسمان
بر مثال اسب شطرنج از بساط روزگارطرح کردش چرخ بازیگر بحیلت ناگهان
وینزمان در پیش دارد بنده راهی آنچنانککش سر و پائی نمی بیند چو راه کهکشان
خاصه در فصلی که مرغابی ز سرما روز و شبدر هوای بابزن باشد بر آتش پر زنان
آنچنان راهی درینموسم که گفتم وصف آنبا دلی ازغم سبکسار و زمحنت سرگران
ای سوار عرصه مردی و رادی ذات توخود بگو آخر پیاده قطع کردن میتوان
تا ز دور چرخ گردان اشهب روز سپیدادهم شب را بود پیوسته اندر پی دوان
ابلق توسن نهاد آسمان رام تو بادبخت و دولت در رکاب و فتح و نصرت همعنان