شمارهٔ ۵٢١
پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانکبود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ
از پی عشرت براغ اندر مزارع داشتموز برای عیش بودم کاخها در صحن باغ
با حریفان موافق عمر میبردم بسردر تماشا و تفرج گه بباغ و گه براغ
ز انقلاب روزگار چون زغن نر ماده طبعاین زمانم بر کلوخ ملک بنشیند کلاغ
بود چون باز سفیدم پیش از اینکسوت حریردر سیه پیکر گلیمی میروم اکنون چو زاغ
از برای قوت دل گر بخواری بایدمصندل و سندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ
پیش از این یارستمی در روز شمع افروختناینزمان شب می نیارم کرد روغن در چراغ
بودم امیدی که روزی اینشب حبلی مندولتی زاید خود او هم شد ببخت من ستاغ
بر مثال اسب دزدیده که تا نتوان شناختروزگارم هر زمان داغی نهد بالای داغ
از دل پر سوز و چشم اشگبار خویشتنگه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو ماغ
منکه چون عیسی نیارم بی خری رفتن براههر زمانی دیگرم گیرد چو اسب یام الاغ
رشته صبرم که بودش قوت حبل المتیناختلاف روزگار از ضعف کردش چون کماغ
ای نسیم صبحدم ابن یمین آمد بجانلطف کن احوال او را در گه خلوت بلاغ
عرضه کن بر شاه گیتی و تدارک بر تو نیستخود نباشد هیچ واجب بر رسول الا بلاغ
سایه حق آنکه اسبش را چو خنک آسماناز مه نو زین و از خورشید میزیبد جناغ
در دماغ من نگنجد جز باو بردن نیازتا بود در سر دماغم باشد اینم در دماغ