شمارهٔ ۵١٢
کسی کو ز غوغای فقر و نیازبغیر از جنابت نجوید مناص
گرش حاجت از تو نگردد رواوز آن بینوائی نگردد خلاص
یقین دان که رونق ز بازار اوتو بردی و سیمش تو کردی رصاص
به بی آبی او را چو خون ریختیبراینند یکسر عوام و خواص
همی شاید او هم بتیغ زبانترا خون بریزد به رسم قصاص