گنج

شمارهٔ ۵١١

قافیه: اص۱۲ بیت
دل بجان آمد از مضیق جهانوین بتر کم امید نیست خلاص
از گزند سپهر ناهموارچون گزیدم ولات حین مناص
بخت را گفتم ای رمیده ز منبا زمانه مزن دم اخلاص
که ندارد معاویه در مکرحاجت یاری سلاله عاص
ساز او با نوا و دستانستتو بدستان او مشو رقاص
ای بسا کاوفتد بکام نهنگگرچه بهر صدف رود غواص
تا صروف زمانه صرافستسیم کس را نمیخرد برصاص
پیش این سفله طبع دون پرورنیست فرق از عوام تا بخواص
شاخ کسنی بذوق نیشکرستسیب شیرین ترش تر از اجاص
گر لبی نان ز خوان او شکنیبشکند سر همان دمت بقصاص
گر کند منشی فلک جوریجز بابن یمین نباشد خاص
شاید آری که در زبانها هستذکر القاص لایحب القاص