شمارهٔ ۵
ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیمگر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را
آن سرافرازیکه دائم دارد اندر شکر خویشفیض ابر دست او رطب اللسان افواه را
و آنکه با تدبیر رأی او توان گفتن کنونکز کتان دست تعدی هست کوته ماه را
چون ببوسی خاک درگاهش اگر فرصت بودعرضه دار احوال این داعی دولتخواه را
گو بسا ابن یمین را آرزو بودست آنکتوتیای دیده سازد خاک آن درگاه را
این زمان چون گشت ممکن یافتن مطلوب خویشلطف کن بهر رهی بگشا بدرگه راه را