شمارهٔ ۴٩٩
شهریار جهان طغایتمورای چو حاتم بمکرمت شده فاش
وی چو باد خزان و ابر بهاردست تو زرفشان و گوهر پاش
بنده را بسته بود بر آخورلاشه اسبی مناسب اوباش
چند روزست تا فروخته امکرده وجه معاش خود ز بپاش
وجهکی مختصر چه بر داردخاصه در دست رندکی قلاش
شاه از آن پس به بنده اسبی دادچست و رهوار و چابک و جماش
صورتی آنچنانک بر نکشیدمثل آن نوک خامه نقاش
گرچه سمش چو تیشه فرهادهست در کوهسار سنگتراش
بگسلد از سبکروی باریفرش میدانش اگر کنند رشاش
خسروا چون برای اسب نماندزر بمقدار دانه خشخاش
مرکب شهریار هم نتوانبهر خرجی خود فروخت بلاش
عیش ممکن نباشدم بی شکگر نخواهم ز شاه وجه معاش