گنج

شمارهٔ ۴٩١

خسروا بنده را اجازت دهتا بگویم حکایت دل ریش
مدتی شد که در ره اخلاصکرده ام بندگیت از کم و بیش
جان ز بهر تو میکنم قربانور نباشد چنین ندارم کیش
حال اخلاص بنده را مخدوممیشناسد برای دور اندیش
این زمان کآسمان ز بد مهریمیچشاند بجای نوشم نیش
فاقه تا جان من کند قربانتیر محنت همی کشد از کیش
روز آنست کآفتاب کرمسایه ئی افکند برین درویش
مال کز دیگری حواله بدوستچه شود گر دهد به بنده خویش