گنج

شمارهٔ ۴٩

ایخسرو زمانه که ارکان ملک و دینالا بیمن عدل تو محکم اساس نیست
بر بام قصر جاه تو کان چرخ هفتم استکیوان چو هندوان بجز از بهر پاس نیست
جام جهان نمای که خوانندش آفتابدر بزم تو بغیر زر اندوده طاس نیست
نسبت نمیکنم کف راد ترا بکانکان ممسک است و در کف تو احتباس نیست
هر چند آفتاب کفت عین عالم استالا زنور رای تواش اقتباس نیست
خواهد چو خوشه خصم ترا سر برید چرخزان در کفش هلال بجز شکل داس نیست
دشمن شکوه شیر ببیند ز صولتتگر ز انکه چشم بسته چو گاو خراس نیست
ایسروریکه نور در آئینه سپهرالا ز رأی تو بره انعکاس نیست
ابن یمین که بنده خاک جناب تستدارد حکایتی که در آن التباس نیست
هر کس که یافت صدمت سحر بیان منچون سامریش ناله بجز لامساس نیست
بیت مرا که رکن و اساسش مدیح تستمگذار مندرس که گه اندراس نیست
بس عقدهای گوهر موزون نثار توکردم از انکه مثل تو گوهر شناس نیست
اکنون که در پناه حریم حمایتتاز چنگ باز کبک دری را هراس نیست
از دور روزگار ستمها کشیده امکانرا بسان عدل تو حد و قیاس نیست
از تند باد حادثه سرما گرفته اموز بیم روزگار مجال عطاس نیست
بستان ز روزگار ستمکاره داد منسهلست اینقدر بجز این التماس نیست
بادا همیشه طالع سعد تو در صعودچندانکه در صعود ذنب همچو راس نیست