شمارهٔ ۴٨
اهل هنر را کنون خطبه بنام منستملک سخن گستری جمله بکام منست
نقد سخن چون روان بر سر بازار فضلچون نشود چون بر او سکه بنام منست
روز و شب من یکیست بر ره ظلمت ز نورصبح دوم از ضمیر همدم شام منست
بر سر میدان صبر رفته بجولان منمتوسن نفس حرون سخره ورام منست
مذهب حق دارم و ملت خیرالبشردر بدو نیک جهان عقل امام منست
رغبت باغ کسم نیست و گر هست ارمروضه اخلاق نیک دار سلام منست
منت رضوان چرا از پی کوثر کشمجوی می و انگبین جرعه جام منست
بر در هر سفله ئی پیش نباشم بپایصدر هنر پروری چونکه مقام منست
چند چو کرکس توان در پی مردار بودباز سفید فلک صید حمام منست
چونکه ز دو نان دهر نیست دو نانم طمعغره شوالشان ماه صیام منست
طفل نیم چون خورم شیر ز پستان آزمادر طبع مرا وقت فطام منست
گر چه چو یوسف شدم بسته بزندان غمگرد جهان چون مسیح صیت کلام منست
هر سخن پاک را کاهل خرد پخته انداینهمه بگذاشتیم آنهمه خام منست
کیست که گوید زمن پیش بزرگان فضلکابن یمین کاینسخن گفت بنام منست
کز پی صید هنر دانه دل ریختممرغ فضایل از آن بسته دام منست