شمارهٔ ۴٨٠
آن دل که داشتم ز وی آزادگی طمعدر چار میخ طبع گرفتار دیدمش
چون نقطه تا نهاد قدم در میان کارسرگشته گرد خویش چو پرگار دیدمش
وقتست اگر چو سایه نشیند بگوشه ئیز آنک آفتاب بر سر دیوار دیدمش
حاجت بگلشنش نبود چون ز روی و مویبشکفته شنبلید و سمنزار دیدمش
با اینهمه چو ابن یمین گرچه مجرم استواثق بعفو شامل دادار دیدمش