شمارهٔ ۴۵
یکچند روز من ز سیهکاری فلکبودی چنانکه فرق نمیکردمش ز شب
و اکنون چنان شدست که در چشم من چو روزکافور فام گشت شب عنبرین سلب
بر رغم روزگار بتوفیق کردگاربا سعد گشت نحسم و اندوه با طرب
جور و جفای چرخ سر آمد بفضل حقاکنون ز خار میدهد از بهر من رطب
با من سپهر دور وفا گر ز سر گرفتآنرا سبب نه کس ز عجم بود و نه عرب
تا بار منتیم نباید ز کس کشیدمنت خدایرا که نشد هیچکس سبب
ایزد نظر بعین عنایت بمن فکندوینها کی از عنایت ایزد بود عجب
گر حاسدی بمن نظر نحس میکندور میدهد صداع من از سوز و از شغب
با تاب ماه چهارده شب تاب نا ورددر تار و پود اگر چه که تاب آورد قصب
الحمدلله این نه نهانست در جهانپیداست در صفای حسب صحت نسب
شعری ز نثره رشک بر شعر و نثر منپاک آن نسب که زیور او باشد از حسب
ابن یمین گشایش کارت ز خلق نیستگر حاجتیت هست ز درگاه حق طلب
بر آتش جگر نزنی آب زندگیاز دست سفلکان و گرت جان رسد بلب