گنج

شمارهٔ ۴۴۴

علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشانکه میدهد دل و دستش چو بحر و کان گوهر
اگر ز بحر کف او سحاب رشحه بردکند چو قطره پراکنده در جهان گوهر
بخواند ابن یمین را و گفت ساخته اندردیف شعر ازین پیش شاعران گوهر
ترا که ابن یمینی چو هست آن قدرتردیف مدحت من کن بامتحان گوهر
نثار حضرت او کردم امتثالش راز گنج خاطر خود گنج شایکان گوهر
یکی قصیده بگفتم که مطلعش اینستز هی عقیق تو افشانده بر روان گوهر
بسمع خواجه رسانیدم از کرم فرمودکه هست قیمت شعر تو بیکران گوهر
ز بسکه تربیتم کرد امیدوار شدمکه یابم از کف راد خدایگان گوهر
گذشت عمر و کسی در کنار من ننهادبغیر مردمک چشم در فشان گوهر
چو دید مردم چشم از کنار فاقه منز روی مردمی آورد در میان گوهر
چو ریسمان شدم از بار انتظار نزارکه جمع کی کنم ایا چو ریسمان گوهر
اگر چه وعده احسانش امتدادی یافتهنوز هست امیدم که ناگهان گوهر
بیابم از کرمش ز آنکه گوهرش پاکستخلاف وعده نیاید از آنچنان گوهر