گنج

شمارهٔ ۴٣١

قافیه: ار۲۵ بیت
شنیدم که عیسی علیه السلامتضرع کنان گفت کای کردگار
جمال جهان فریبنده راچنانک آفریدی بچشمم در آر
برین آرزو چند گاهی گذشتهمی کرد روزی بدشتی گذار
زنی را در آن دشت از دور دیدنه اغیار با او رفیق و نه یار
بدو گفت عیسی که تو کیستیچنین دور مانده ز یار و دیار
چنین داد پاسخ که من آن زنمکه بردی مرا مدتی انتظار
چو بشنید عیسی شگفت آمدشمرا گفت با صحبت زن چکار
بپوزش در آمد زن آنگاه گفتجهانست نام من ای نامدار
مسیحا بدو گفت بنمای رویکه تا بر چه دلها ترا شد شکار
بزد دست و برقع ز رخ بر فکندبرو کرد راز نهان آشکار
یکی گنده پیری سیه روی دیدملوث بصد گونه عیب و عوار
بخون غرقه گشتست یکدست اودگر دست کرده بحنا نگار
مسیحش بپرسید کین حال چیستبگو با من ای قحبه نابکار
چنین گفت کین لحظه یک شوی رابدین دست کشتم بزاری زار
دگر دست حنا از آن بسته امکه شوئی دگر شد مرا خواستگار
چو بردارم این را بقهر از میانبلطف آن دگر گیردم در کنار
شگفت آنکه با اینهمه شوهرانهنوزم بکارت بود بر قرار
ز راه تعجب مسیحاش گفتکه ای زشت رو قحبه خاکسار
چگونه بکارت نشد زایلتچو داری فزون شوهران از هزار
بپاسخ چنین گفت آن گنده پیرکه ای زبده و قدوه روزگار
گروهی که کردند رغبت بمناز ایشان ندیدم یکی مرد کار
کسانی که بودند مردان مردنگشتند گرد من از ننگ و عار
چو حالم چنین است با شوهراناگر بکر باشم شگفتی مدار
تو نیز ای برادر مرین قصه راهمی دار ز ابن یمین یادگار
ز مردیت هیچ ار نصیبی بودبدین قحبه رغبت مکن زینهار