گنج

شمارهٔ ۴٢۶

ز حالم نیست آگه کس که چون منبرنجم زین سپهر سخت پیکار
بتلخی میکشد در تنگ و بندمچو شیرین دید طبعم نیشکر وار
اگر زین پس بر این سیرت بماندنماند در دیار فضل دیار
دلا زو هم مبین شادی و غم راکه او را اختیاری نیست در کار
مقرر در ازل شد هر دو و اینکنخواهد گشت اینصورت دگر بار
مرنج از بهر دنیا و مرنجانمباش آزرده و کس را میازار
که هست و نیست یکسر بر گذار استهر آنچت نیست آنرا هست پندار
بر ابن یمین گیتی نیرزدبدان کز بهر او گیرند تیمار